ما باید این خانمه را چی صدا کنیم؟ مامانمون که نیست، یعنی باید صداش کنیم زن بابا؟ یا نامادری؟ ولی ؟!!! ![]()
از حدیث می پرسم ما باید این زنه را چی صدا کنیم؟
- نمی دونم
- بیا از مجید بپرسیم
مجید را صدا می کنیم توی اتاق، مجید ما باید زن ِ بابا را چی صدا کنیم؟ 
- همینی که ما صدا می کنیم! ( اسمش را صدا می زدند)
- مدینه؟
- آره، پس چی؟
نشسته ایم سر سفره، من و حدیث ومامان و مجید و مدینه و بچه هاش(مَمَد و مریم). قرمه سبزی است با پلو. نمی دانم چندمین قاشق را که می خورم می رم توی دنیای صیقل زده ی قاشق! چون آیینه است! دوباره قاشق را می کنم توی دهانم، می خواهم تمیز ِ تمیز شود! توی قاشق را نگاه می کنم! می روم توی قاشق، چقدر همه چیز مشخص است، منم و رنگ نقره ایی و براق قاشق...
الان هم که این ها را می نویسم، می رم توی دنیای قاشق! چه دنیای قشنگی داشت، چرا اون روز رفتم، سر سفره نبودم، اصلا هیچ کس را حس نمی کردم، من بودم و قاشق، خودم را توی قاشق نگاه کردم، دوباره و دوباره؛ کاش همه ی دنیا فقط همین بود! جلا زده، صیقلی، مثل آیینه، بی ریا، شاید رفتم توی قاشق چون من مال آن جا نبودم! هنوز هم نیستم! همه چیز خیلی سخت بود، سنگین بود، بی رحم بود، بی رحم تر از آن چه در درک یک کودکِ دبستانی بگنجد...
یک صدایی محکم، خشن وعصبانی می گوید: غذات را بخور!
می پرم، مجید است. نگاه می کنم، مدینه دارد یک جوری نگاهم می کند، نگاهی مملو از تمسخر! مامان و حدیث هم نگاهم می کنند اما نگاه شان بیشتر سوالی ست، مجید اما عصبانی...
خجالت می کشم
، غذایم را می خورم...
می آییم توی اتاق، مادر غذاهایشان را دوست ندارد، تمییزی و کثیفی یشان را هم و نه نجسی و پاکی یشان؛ هیچ کدام را قبول ندارد، گرسنه است احتمالا...
این جا فقط با آب پذیرایی می کند و چایی، خبری از میوه نیست. مادر کیف ش را باز می کند، چند تایی پسته به من می دهد و چند تایی به حدیث، می خوریم. بعد می رویم سراغ مریم، توی هال، کمی با مریم بازی می کنیم و باز می گردیم، مادر هنوز دارد پسته می خورد. یک دفعه برادر شماره ی 1(مهدی) می آید چیزی بردارد. مادر را می بیند، ابروهایش گره می خورد، پر از خشم می شود! رو به مادر می گوید: دزدکی پسته می خوری؟ به مریم نمی دی؟ 
مادر لبخند کمرنگی می زند می گوید: مگه مال کس دیگه ایی را می خورم که دزدکی؟ بعد مریم هم اگه دید بهش می دم.
- حتما باید ببینه تا بهش بدی؟ وقتی چیزی توی کیفت داری باید بهش بدی؟
- خب من که چیزای اینا را دوست ندارم، حالا 2 تا دونه پسته بوده، زیاد که نبوده
مهدی خشمگین تر می شود، باز هم چیزهایی می گوید و خشمگین اتاق را ترک می کند، مبهوتانه نگاهش می کنیم. فکر می کنم: مریم که ندیده بود، پسته ها هم مال خودمونه، تازه این جا هیچی به ما نمی دند، چرا مهدی این قدر بد با مامان حرف زد؟
انگار پر از نفرت بود، پر از خشم...
مدینه حدیث را صدا می زند، یک شُش گوسفند می دهد تا حدیث توی حیاط خلوت بشوید، حیاط خلوت درش توی آشپزخانه باز می شود اما هم پشت آشپزخانه است هم پشت اتاق مجید، می روم نگاهش کنم
- به نظر تو چطوری باید بشورمش؟ 
- نمی دونم. خاطرات از ذهنم می گذرد: خیلی سال پیش، وقتی شاید 3 یا 4 ساله بودم، همان سالی که مهدی و مجید و محدثه آمدند اصفهان دیدن ما، مجید چیزی شبیه همین را شست، شلنگ را گذاشت توی نای اش بعد پرش کرد از آب. گفت بزار ببینیم چی می شه؟ شاید حدیث هم به همین فکر می کند که ناگهان شلنگ را می گذارد توی نای اش
- همین جوری یعنی باید بشوریمش؟ 
- بزار برم از مامان بپرسم. می آیم توی اتاق که از مامان بپرسم :
- مامان مدینه یه شش داده حدیث بشوره، حدیث داره توش آب می ریزه...
- نباید توش آب بریزه، برو بگو توش آب نریزه. می دوم پیش حدیث، جمله ی مادر را می گویم. شلنگ را برمی دارد.
- حالا چطوری آب هاش را خالی کنیم؟ 
- چپش کن. برعکس اش می کنیم، کمی هم فشارش می دهیم، اما همه ی آب ها خالی نمی شوند
دوباره برمی گردم پیش مادر، نمی دانم چرا به فاصله ی چند لحظه حدیث هم می آید. صدای مدینه و بابا هم می آید. مادربه حدیث می گوید: می دونی بابات داره چی بهت می گه :
- چی می گه؟
- داره بهت می گه دیوونه!
-
چرا؟
- زن بابات داره می گه: ببین شش را خراب کرده، بابات هم می گه: دیونس
ناراحت می شوم، بابامون داره این حرف را می زنه... دیوونه! ما از کجا باید بلد می بودیم؟ مگه حدیث همش چند سالشه؟ تازه راهنماییه، خب ما که اصفهان کار نمی کردیم...
اضافه نوشت: شما می دونید چقدر نوشتن این ها سخته؟ هر جمله ایی را که می نویسم کمی مکث می کنم. شاید کمی بغض می کنم. خیلی جاها دلم می خواد گریزی بزنم و بگم چرا؟ دلم می خواد...
خدا جونم خیلی دوستت دارد. خدایا شکرت. صد هزار بار شکرت
+ نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 20:43 توسط کلاس اولی |
سریع یه نگاهی به خودم می اندازم، به سبک خوابیدنم، چک می کنم که یه وقت لباسم نرفته باشه بالا! آخه با اون شلوار کذایی! بعد نگام روی محدثه و برادر شماره ی 2(مجید) متوقف می شه، هر دوشون لباس بلوچی به تن دارند، مجید یک دست لباس سفید اما لباس محدثه را به یاد نمی یارم؛ نمی دونم دارند چی می گند اما محدثه یه دستمال کوچیک سفید رنگ که روش گلدوزی شده می ده به مجید، نمی دونم شاید هم قبلا داده، ولی در هر حالت دستشونه. برمی گردم توی خونه، موقع رفتنه، مامان و مجید توی این فاصله چک و چونه هاشون را با هم زدند، مامان دوست نداره بره خونه ی بابا و مجید هم اصرار می کنه، بلاخره مجید پیروز شده و حالا همه راهی خونه ی بابا هستیم.
بلند می شم، یادم نیست بعدش چی می شه اما محدثه بهم می گه قبل از رفتن برم چند تیکه از لباس های زینب را لب جوی آب بشورم!
با تعجب می پرسم: لب جوب؟
- پس کجا؟
با خودم فکر می کنم، این ها که توی خونه شیر آب دارند چرا لب جوی آب؟ ولی اخلاق محدثه طوری نیست که بشه باهاش چک و چونه زد. در حالی که آستین های لباس بلوچی را بالا زدم تا بتونم کمی دست هام را تکون بدم، می رم لب جوی آب. نشستن توی اون لباس بلند و گشاد کمی برام سخته، بلاخره کهنه ها را می شورم، اما موقع بلند شدن دنپاییم می افته توی آب!
وای حالا چی کار کنم؟ دو تا از برادرهای سعید کمی جلوتر نشستند، دلم می خواد بهشون بگم دنپاییی را برام بگیرند اما روم نمی شه، در ضمن ازشون خوشم هم نمی یاد، آخه دیشب حتی نیومدند برای سلام احوالپرسی! فقط از توی اتاق سرک می کشیدند. بزرگند، شاید حدودا 20 ساله، اما الان که حساب می کنم می بینم احتمالا اون موقع دبیرستانی بودند!
با این که می دونم به دنپایی نمی رسم، کمی توی آب می رم دنبالش که یکی از پسرها می گه: دمپایی مال تواِ
- بله ، با خودم فکر می کنم یعنی دمپایی خودشونم نمی شناسه؟!
به بلوچی به برادرش می گه که دمپایی را برام بگیره و بهم بده، و چه راحت این کار را انجام می ده.

به ده تا خونه ی یک شکل و یک دست که با جاده ی کمربندی از شهر جدا شدند نگاهی می اندازم. محدثه توی گوشم زمزمه می کنه: اونجا که رفتیم، می ری جلو و بابا را می بوسی!
سکوت می کنم، لجم می گیره، چرا باید بابا را ببوسم؟ ازش بدم می یاد
چند قدم جلوتر سعید می گه: وقتی رسیدیم با بابات دست و روبوسی کن، با زنش هم!
ازشون بدم می یاد، چرا فقط به من می گند؟ چرا این ها را به حدیث نمی گند؟ همیشه حدیث در مقابل بابا سرسخت تر بود!
کمی جلوتر مجید با جذبه ایی خاص می گه: با بابا قشنگ دست و روبوسی می کنی هاااا
پیش خودم زمزمه می کنم: نمی خوام!
وارد حیاط مزاییک شده ی خونه می شیم، یه زن و مرد توی حیاط به استقبالمون اومدند.
مردی با قدی متوسط، هیکلمند، یه شکم بزرگ، سبزه ی جنوبی، موهای جوگندمی، سیبیلی پرپشت و ریش های تراشیده، موهایی لخت
زنی فربه، با لباسی تقریبا قرمز رنگ، قرمز طرح دار نه ساده، شالی به سر داره، غبغبش پیداست، شکم ش هم بزرگه، صورت اصلاح نشده اش کمی پوستش را تیره تر کرده اما کلا هم سبزه است با صورتی عاری از احساس
با خودم می اندیشم، این بابای منه؟؟؟ کسی از عقب هلم می دهد و مرد صورتم را می بوسد، در حالی که سعی می کنم توی بغلش جانگیرم، صورتش را می بوسم، بعد نوبت زن است، می بوسدم و من نیز
حس بدی دارم، دوست نداشتم ببوسمشان!
حیاط را طی می کنیم، یک پله، ایوان، درب آهنی با میله هایی آهنی که سطح شیشه ایی در را پوشانده اند. یک راهرو کوچیک که جاکفشی اونجاس، و بعد یک هال دوازده متری، شاید کمی بزرگتر، روی دیوار سمت راست اولین چیزی که توجه ام را جلب می کند، تصویری از خمینی و خامنه ایی است، انگار یک جور قوت قلب می شود برای دل پرآشوبم! کمی آن طرف تر ساعت دیواری با صفحه ایی ارغوانی رنگ و نگینی زیبا به رنگ ارغوانی که جای عدد 12 را گرفته نصب شده. روی دیوار روبرو قابی از تصویر مریم مقدس است با نوزادی در آغوش، سه گوشی دیوار روبرو و دیوار سمت چپ قابی دیگر با مضمونی عاشقانه، بعد درب آشپزخانه، یک پرده ی بزرگ آبی رنگ با گل هایی به رنگ آبی پررنگ که هال را از قسمت دیگر خانه جدا کرده، وقتی می چرخم پشت سرم یک میز چوبی که روی آن یک کمد فلزی و بعد یک تلویزیون 14 اینچ طوسی رنگ است دیده می شود و یک رشته نخ پلاستیکی سبز رنگ! چیزی شبیه موهای موج دار دختری که دم اسبی بسته شده باشد! منتها از جنس پلاستیک و البته سبز رنگ! نمی دانم چیست اما در کنارش یک آیینه و بعد دوباره همان راهرو...
مادر زیر ساعت می نشیند، و ما در انتهای همان دیوار سمت راست گریزی می زنیم به قسمت دیگر خانه، یک اتاق خواب سمت راست، یکی سمت چپ، یک در فلزی روبرو و یکی سمت چپ!
اتاق مجید همان اتاق سمت چپ است که دقیقا می شود پشت همان دیواری که مزین به تابلوی مریم مقدس است. نمی دانم آن ساعت ها چه ها به مادر گذشت؟ نمی دانم بین مادر و آن مرد و دیگران چه گذشت؟
پدر می رود، مادر هم به اتاق می آید در عوض من و حدیث به هال می رویم، کودکی لاغر، سبزه رو، حدودا یک سال و نیمه، کچل، با گوشواره هایی کوچک که نشان از دختر بودنش دارد توی هال است. مثل بچه ندیده ها می رویم طرفش
- اسمش چیه؟
- مریم
- بلده راه بره؟
- نه
محدثه می گوید: من و مجید راه رفتن را یاد محمد دادیم؛ محمد پسری است تقریبا 7 ساله، با پوستی تیره، اگر چه موهایش را از ته ته نزده اما تقریبا کچل است، نگاهی کنجکاوانه در عین حال هم با محبت و هم پر از نفرت دارد. لبخندی خاص به لب، گویی آشنا باشد اما غریبه ایی بیش نیست...
- چطوری؟
محدثه تعریف می کند که بعد از مدتی که محمد را دوباره دیده اند محمد را کنار دیوار می ایستانند و بعد محدثه و مجید کمی آن طرفتر صدایش می کنند و محمد با برداشتن دو قدم خودش را به بغل محدثه می اندازد!
فکر می کنم: اینم شد راه رفتن یاد دادن؟ اما به هر حال می فهمیم اینجا کسی به کودک تمرین راه رفتن نمی دهد.
با حدیث می گوییم: بیا راه رفتن یادش بدیم، بعد دست هاش را می گیریم و راهش می بریم، پرده ی آبی را به کناری می زنیم و حالا پذیرایی که با فرش های ماشینی قرمز مفروش است دیده می شود، عکس پرتره ی مردی قاب شده به دیوار است، شبیه اون عکس مامان که همیشه توی صندوقه، این عکس هم یه جورایی نقاشی شده! دو تابلو فرش ماشینی با مضمون سوره ی حمد هم به دیوار است و سه مخطه که سه تای دیگرش اصفهان است، خانه ی ما! مخطه هایی که درونش ابر است نه کارتن! رویش کار دست است، پارچه ایی بافته شده
مریم را به اتاق می بریم
- مامان نیگاش کن چه نازه
- در حالی که چهره ی مامان به وضوح نشون می ده حالش داره به هم می خوره می گه: کوجاش نازه؟ این نازه؟
- با اعتراض می گم: خب مامان و باباش بدند، خودش که خوبه
- آخه حداقل اگه خوشگل بود یه چیزی، حالا بقیش بعدا می فهمید که فقط مامان و باباش بدند یا خودشم بده...
+ نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 0:5 توسط کلاس اولی |
حياط باريكي است و دو پله براي ايوان، جلوي درب هال پرده ايي حصيري خودنمايي مي كند. وارد كه مي شويم زني درشت اندام به استقبالمان مي آيد. با لباسي كه تا چند ساعت پيش برايم غريبه بود، اما الان خوب مي دانم لباس بلوچي است. شوهرش خوش آمدگويي مي گويد و دعوتمان مي كند به نشستن. همان جا توي هال
.
مردي چاق با شكمي بزرگ است، كه چاقي و لباس بلوچي شايد او را كمي كوتاه نشان مي دهد. فكر مي كنم: چرا ما را به اتاق پذيرايي نمي برند؟
كه مرد توضيح مي دهد: اتاق پذيرايي تلويزيون نداره، اين جا تلويزيون را مي تونيد ببينيد. همسرش براي تدارك شام به آشپزخانه رفته و خواهر شماره ي يك(محدثه) نيز براي كمك به او مي پيوندند. دختري بزرگ تر از من با آبي خنك و گوارا پذيرايمان مي شود، لبخند به لب دارد و شيطنت شايد كمي بدجنسي در چشم. فكر مي كنم: اين ها كه خودشون دختر دارند، چرا خواهر من رفت كمك شون
؟
محدثه با سيني بزرگ چايي برمي گردد. همين طور كه سيني را جلوام گرفته مي پرسم: تو چرا رفتي؟ تو بيا بشين.
لبخند به لب سيني را جلوي نفر بعدي مي گيرد.
پدرشوهرش مي پرسد چرا چايي برنداشتي؟
- من هيچ وقت چايي نمي خورم.
- اين جا اومدي بايد چاي خور بشي...
- زمزمه وار مي گويم نخير.
هنوز چند لحظه ایی از حضورمان نگذشته که خانه پر از جمعیت می شود، همه برای دیدار ما آمده اند! براي همين رفت و آمدها به سالن پذيرايي مي رويم. هنوز این گروه نرفته یک عده ی دیگر می آیند! انگار همه ی شهر فهمیدند که مادرِ محدثه از اصفهان آمده است، می آیند که یا دعوت مان کنند به صرف ناهار برای فردا و یا خوش آمدی بگویند و بروند. و من متحیرم که چطور به این سرعت همه فهمیدند
؟؟؟
صدایمان می کنند برای شام، توی هال سفره ی بزرگی انداخته اند. می نشینیم پایین سفره، پدرشوهر محدثه می گوید: چرا این طرف بفرمایید بالا
و مادر: همه جاش را یه بنا ساخته، همین جا خوبه
می نشینیم و مشغول می شویم؛ طمع ناآشنایی دارد، پر از روغن است، تا حالا غذا نخوردم این همه روغن داشته باشه ، طعم ناآشنای اناردانه در غذا موج می زند.
در حالی که درباره ی غذا توی گوش مادرم زمزمه می کنم: چرا غذاش این طوریه، باز پدرشوهر محدثه مرا خطاب قرار می دهد که: اومدی این جا دیگه باید بلوچی حرف بزنی
- خیلی غد پاسخ می دهم: من نمی خوام بلوچی یاد بگیرم، من بلوچی یاد نمی گیرم.
می خندد و می گوید: بابات می خواد شوهرت بده، مثل خواهرت
- غلط کرده!
از سویی مادر با آرنجش سلقمه می زند توی پهلویم و از سویی خواهر شماره ی 2(حدیث) انگشت پایم را با ناخن فشار می دهد و می گوید: این چه مدل حرف زدنه؟ قشنگ حرف بزن
-![]()
بعد از شام محدثه ما را به اتاقي مي برد كه مي گويد اتاق اوست، اتاقي كه چندين سال در آن زندگي كرده! كنار اتاق يك سري وسايل چيده شده كه روي آن ها پارچه ايي زرشكي رنگ كشيده اند. مي گويد اين ها وسايل من است.
ناهيد را صدا مي زند- همان دخترك خنده رو- از او يك دست لباس مي خواهد، براي من و براي خواهر شماره ي 2(حديث) نيز يك دست از لباس هاي خودش را مي آورد. تازه مي فهمم ناهيد از من كوچكتر است اگر چه جثه اش از من بزرگتر است. لباس را از دستش مي گيرم.
- كجا عوض كنم
؟
- همين جا!
- اين جا
؟
- خب برو پشت پرده
- اين طوري كه از بيرون ديده مي شم
- خب برو تو اون اتاق
بلاخره آن لباس را مي پوشم. مي آيم و مي گويم: اين شلوارش پارس!
- اشكال نداره لباس هاي ناهيد همشون همين جوري اند! لباسش بلنده ديده نمي شه! تازه الان هم شبه، فقط براي خواب مي خواي بپوشي
-
آخه آستين هاش هم خيلي ازم درازه!
- طوري نيست، لباس بلوچي همين طوريه، آستينش را بالا بزن
مي خوابيم و صبح كه چشم باز مي كنم برادر شماره ي 2 توي اتاق است! مي گويد: بلند شيد مي خوايم بريم...
پ.ن. احمدی نژادی هاش ببینند
+ نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 10:25 توسط کلاس اولی |
از ديروز تا حالا دارم با خودم فكر مي كنم اگر زمان همون جا متوقف شده و جلو نرفته بود چي مي شد؟؟؟
و به اين نتيجه مي سم كه « روزها مي گذرد، حادثه ها مي آيد...» زندگي ما بايد پيش مي رفت تا حادثه ها را در پي هم تجربه كنيم...
بعد از پياده شدن از اتوبوس بدون اين كه بدونيم مقصد كجاست! همراه دامادمون شديم. يادم نمي ياد ولي احتمالا يه تاكسي گرفته به مقصد « سَردَرَگان »، تاكسي هاي اون مسير تا انتهاي خيابان «سردخانه» را مي رفتند و بعد در انتهاي جاده ي آسفالت توقف مي كردند. از تاكسي كه پياده شديم سعيد رو به من يه خونه ي گاهگلي قديمي را نشون داد و گفت: بابات قبلا اين جا مي نشسته!
خونه، يه خونه ي قديمي بود كه به يال و كوپال بابا نمي يومد اونجا ساكن بوده باشه! منم جواب دادم: نخّير
(هميشه نخير را با تاكيد مي گفتيم!) و بعد رو به خواهر شماره ي يك پرسيدم: راست مي گه؟
- با لبخندي گفت: آره
مامان هم انگار باورش نمي شد! پرسيد: واقعا؟ اما صحبت هاي بعدي را به ياد ندارم. به هر حال الان هم كه به اون روزها فكر مي كنم حس مي كنم اين حرف نبايد واقعي بوده باشه.
از جاده ي آسفالت قدم به كوچه هاي خاكي گذاشتيم كه از بيرون به نخلستاني سرسبز مي موند. نخلستاني كه كمي توي دلت خالي مي شد واردش بشي
...
چند قدمي از راه را كه طي كرديم جوي آب هويدا شد. جوي آبي كه تمام مسير همراهي مون كرد. جايي جايي پشت ديوار خانه ايي پنهان مي شد اما مجدد از سوي ديگه ي خانه خارج مي شد و با ما مي يود. نمي دونم ما جوي آب را همراهي مي كرديم يا او ما را
.
يك سمت مسير باغ هايي بود كه درخت ها از بالاي ديوار كاهگلي باغ سرك مي كشيدند و سمت ديگه خونه هاي قديمي.
نيمه ي مسير سمت چپ، يه در كوچيك كه با ضد زنگ رنگ شده بود را خواهر شماره ي يك نشون داد و گفت: اين جا خونه ي ما بود، همين سال آخر!
نمي دونم چرا صداش پر از حزن بود
؟!
مامان نگاهي به خونه انداخت و گفت: تنهايي نمي ترسيدي اينجا
. (چقدر صداي مامان مهربون بود...)
و خواهر شماره ي يك با همون لبخند ژكوند كه هميشه روي لبش بود باز با صدايي محزون جواب داد: نه، چرا بترسم؟
مسير تقريبا مستقيمي را طي كرده بوديم اما اينجا جوي تغيير مسير مي داد، تقريبا يه زاويه ي نود درجه به سمت چپ، كه به تبع در پشت سرش ديوار باغي راه ما را هم مسدود مي كرد! در عوض جاده ي خاكي چرخيده بود سمت چپ و خانه ايي كاملا متفاوت با بقيه ي خانه ها نبش به اصطلاح كوچه خودنمايي مي كرد.
و اگر چه وارد شديم اما اينجا هم مقصد ما نبود!
اگر از ابتداي راه با نوشته هام همراه بوديد بايد اين جوي آب و اين خونه را به ياد داشته باشيد! مي دونم براتون تكراريه ولي...
پ. ن. بني صدر را تا حالا ديديد؟موقع فرار البته!
+ نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 10:37 توسط کلاس اولی |
lما هم پیاده می شویم و شاید تنها بانوانی باشیم که میان آن همه مرد بلوچ از اتوبوس پیاده شده ایم. مامان مي خوا نماز بخونه اما اين جا نه نماز خانه ايي هست و نه وضو خانه ايي! اين جا تنها سنگ است و شن و ماسه. می گویم: ما که وضو نداریم!
- چرا؟
- چون مسافریم.
نماز را می خوانيم و باز ادامه ی راه. به این فکر می کنم که چرا فقط مردها نماز خواندند؟ چرا بقیه پیاده نشدند؟ دیگر آفتاب خود را از روی جاده کنار کشیده و به چشم نمی آید که به پلیس راه می رسیم. پلیس راه ایرانشهر. اتوبوس می ایستد و مردی را در راهروی اتوبوس می بینم که چهارزانو نشسته، پاچه های شلوار را تا بالای زانو بالا داده و زانوهایش را به راحتی می توان دید. کف دست هایش یک جفت دمپایی که با کش به دست محکم شده اند، است. مرد همان گونه که نشسته و فشاری به کف دست ها وارد می کند، وزنش را می دهد روی دست هایش و خود را کمی از زمین بلند می کند و به اندازه ی یک قدم به جلو می آید، و باز هم و باز هم. مدام جملاتي را تكرار مي كند، مي پرسم: مامان چي مي گه؟
- مي گه : غریبم، بیچاره ام، کمک کنید.
زبانش را هم می فهمم و هم نمی فهمم، به گونه ایی خاص سخن می گوید...
- مامان این چرا این جوریه؟
- خب فلجه دیگه
- یعنی نمی تونه راه بره؟
- نه...
متاثر می شوم
اما تاثر من برایش فایده ایی ندارد، راننده صبر می کند تا متکدی روزي اش را جمع کند و پیاده شود و باز جاده است که پیش می رود و ما را به جایی نامعلوم می برد...
وقت پیاده شدن است. اینجا شاید مقصد است! قدم که به بیرون می گذارم نگاه جستجو گرم همه جا را می کاود اما سریع پشت سرم را می نگرم، به محض پایین آمدن مادر دستش را می گیرم!
امروز که به آن لحظات فکر می کنم از خودم متعجب می شوم، چقدر احساس ناامنی می کردم! چقدر در این اولین و آخرین سفر چادر مادر را محکم گرفته بودم! مثل همان روزهای کودکی که به زینبه می رفتیم و مدام از ترس گم شدم چادر مادر را محکم می گرفتم اما باز گم می شدم! و آن روز چقدر نزدیک ناامنی و بی پناهیم را حس می کردم و چه عجیب باز مادر را گم کردم...
همه کنار اتوبوس منتظر وسایل شان هستند اما ما فارغ از این ها راه مان را پیش می گیریم. چرا که ما سبک آمدیم! تنها خودمان و لباس تن مان! ما را سبک از خانه و شهر و دیارمان بیرون کردند!
نگاه ام روی متکدی دیگری می ایستد. زنی با جامه ایی بلند و مشکی، چادری رنگی به سر دارد اما تیره، مشكی با دایره های خردلی، یک سمت چادرش را به سمت دیگر روی شانه اش انداخته و این گونه جلو اش با چادر پوشیده شده اما دست ها را از پایین چادر به بیرون داده و با یک دست کاسه ایی برای جمع کردن سکه در دست دارد و با دست دیگر کودکش را به بغل گرفته، کودک راحت در کناره ی مادر جا خوش کرده و نشسته!
کمی از موی سر و گوش هایش پیداست که توجه مرا جلب می کند، گوشش سه سوراخ دارد و در هر سوراخ یک گوشواره ی حلقه ایی!
فرزند خردسالش نیز گوشش 3 یا 4 سوارخ دارد که در هر یک، یک گوشواره ی حلقه ایی انداخته!
با خود فکر می کنم عجب گدایی که این همه طلا دارد!!! و از مادر می پرسم: چرا گوشش این همه سوراخ داره؟
- این جا رسمه
و دامادمان که ادامه می دهد: این که چیزی نیست!
و خواهر شماره 1 که می گوید: حالا کم کم می بینی...
+ نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 8:31 توسط کلاس اولی |
| ||||||