تبليغاتX
اولین دفتر مشق

اولین دفتر مشق

سال هاي دور از خانه

آب رفت!

هنگام نماز است، رکسانه برایمان جانماز پهن می کند و بعد با ذوق می رود سراغ جعبه ی کمک های اولیه که درست روبروی ما به دیوار کوبیده شده - یعنی سمت قبله-  در جعبه ی کمک های اولیه را باز می کند و دو مهر نو از گوشه ی جعبه بیرون می آورد با لبخند می گوید: « من همیشه می دونستم که شما می یاند، می دونستم که شیعه اید، برای همین براتون دو تا مهر نگه داشتم .»
با خودم فکر می کنم از کجا می دونست که ما یه روز می یایم؟؟؟!!! این قدر مطمئن که برامون مهر نگه داره؟ به این فکر می کنم که اون از داشتن دخترعموهایی به اسم ساجده و حدیث خبر داشته!
نماز را می خونیم و قاعدتا شام را هم می خوریم، جای ما را توی اتاق مجید و یونس پهن می کنند، من و حدیث و مجید
من می خوام کنار مجید بخوابم و حدیث هم
-    من وسط
-    نخیر، من وسط می خوابم
-    اِ من می خوام کنار مجید باشم
-    خب منم می خوام کنار مجید باشم
-    بسه، دعوا نکنید، خب اصلا من وسط می خوابم که کنار هر دوتون باشم، خوبه؟
-    آره
-    آره، خوبه
من سمت راست و حدیث سمت چپ مجید می خوابیم، من مدام می نشستم تا تسلط بیشتری روی حرف ها داشته باشم اما مجید که سعی می کرد ما بخوابیم هر بار گوشزد می کرد که: دراز بکش!
صبح است و تازه از خواب بیدار شده ایم، یه جورایی تازه مجید بیدارمان کرده، در حالی که هنوز توی رختخواب هایمان نشسته ایم یک دفعه در باز می شود و یونس به داخل می آید!
من و حدیث همزمان یه جیغ بلند می کشیم و در حالی که مانده ایم موهایمان را چگونه بپوشونیم کله هایمان رفت وسط پاهای مجید که همین طور دراز بود و بعد ملحفه را کشیدیم روی سرمان
یونس با این که اوضاع را این گونه می بیند نمی دانم چرا اصلا حس نکرد باید از اتاق برود بیرون! مجید نهیب زد: برو بیرون، دیگه هم بدون یالا (یا الله) نمی یای تو اتاق
یونس از اتاق رفت بیرون و مجید گفت: بلند شید روسری هاتون را سرتون کنید؛ هنوز روسری ها را درست سرمان نکرده ایم که یونس یالا(یا الله) می گوید و می آید داخل! دوباره جیغ مان به هوا می رود. مجید خطاب به یونس چیزی می گوید: احتمالا با این مضمون که بعد از یالا گفتن کمی مکث می کنند و بعد به داخل می آیند. یونس با مجید چند جمله بلوچی حرف می زند و می رود.
 بعد از رفتن او مجید کمی صحبت می کند: رفتید بیرون با بچه ها حرف بزنید، با رکسانه و صفیه و خدیجه، دخترهای خوبی اند، الان که شما برید بیرون همه ی کارهاشون را انجام دادند ناهار ظهرشون هم آماده کردند با این که هم سن و سال شما هستند. موهاشون را هم ببینید، ببینید موهاشون چقدر بلند، نه که مثل شما همش برند موهاشون را بچینند، ببینید همیشه چادر سرشونه، نه که مثل شما تا یکی می یاد تو اتاق جیغشون بره هوا ... .
-
از اتاق می آییم بیرون، شاید هنوز ساعت 7 صبح هم نشده باشد ولی همان طور که مجید گفته بود کل خانه جارو شده، بعلاوه ی حیاط و باغچه، حیاط سیمانی بزرگی ست یک قسمت جلوی درب هال که بعد جلوش باغچه است، سمت چپ باغچه حیاط شکل راهرو به خودش گرفته و انتهای این راهرو سمت چپ حمام و بعد از آن دستشویی ، تقریبا از روبروی دیوار بین دستشویی و حمام باغچه تمام شده و روبری دستشویی دوباره  راهروی سیمانی دیگر است، اواسط این راهرو شیرآب و حوض کوچک سیمانی هم هست، بعد دوباره ادامه ی راهرو تا برسیم به ضلع دیگر باغچه، حالا یک راهرو کوچک دیگر که پشت دیوارش آشپزخانه است، تقریبا تا یک سوم ضلع باغچه، بعد دوباره روبروی آشپزخانه حیاط بزرگ می شود.
می روم دستشویی، موقع بیرون آمدن هر چی نگاه می کنم از شیر آب خبری نیست؟! پس چطوری باید ... فقط یک آفتابه ی خالی! حدیث پشت در منتظر است، می گویم: حدیث
-    بله
-    ببین این جا شیر آب نداره! این آفتابه را برام آب می کنی؟
-    بده، شیرشون بیرون دستشوییه!
بعداً از مجید می پرسیم: چرا شیر آب بیرون دستشویی بود؟
-    عمو گذاشته، برای این که کسی که می ره دستشویی خیلی آب نریزه!
-    وا؟ یعنی چی خیلی آب نریزه؟
-    یعنی این که یه آفتابه آب ببره و بیشتر از اون هم استفاده نکنه
-    خب اگه یه نفر بیشتر از یه آفتابه آب لازم داشت چی؟
-    ابن کار را کرده که یه نفر بیشتر از یه آفتابه آب لازم نداشته باشه!
دست و صورتمان را که می شوییم دوباره به هال برمی گردیم، اما همه جا صوت و کور است! سکوت سنگینی بر خانه حکم فرما شده، گویی هیچ کس نیست! تنها در کمال تعجب می بینیم در همین چند لحظه ایی که ما دست و صورتمان را شسته ایم سفره ی صبحانه نیز پهن شده، اما تنها دو بشقاب املت در آن است! می نشینیم کنار دیوار، کمی منتظر می شویم، اما هیچ کس نمی آید، هیچ صدایی هم نمی آید! به هم نگاه می کنیم، یعنی بقیه کجاند؟
- نمی دونم!
- یعنی ما بشینیم سر سفره، صبحانه مون را بخوریم؟ یعنی این دو تا بشقاب مال من و تواِ؟
- لابد دیگه، آخه هیشکی نیست!
می نشینیم سر سفره و مشغول خوردن می شویم که صلاح الدین و اسماعیل می آیند، می نشینند سر سفره و از کنار بشقاب های ما مشغول خوردن می شوند! کمی بعد تر بقیه ی دخترها هم می آیند! همه از همان درب حیاط می آیند! یعنی اون وقت تا حالا کجا بودند؟!!!
آن ها نیز می آیند و از کنار بشقاب شروع به خوردن می کنند! متحیرانه به هم نگاه می کنیم؟ یعنی اشتباه کردیم؟ یعنی اینا مال ما نبود؟
اصفهان صبحانه را همیشه سیر می خوردیم، مادرم همیشه می گفت: صبحانه را تنها بخور، ناهار را با دوستت، شام را بده به دشمن. حالا هم فکر می کردیم باید صبحانه یمان را سیر بخوریم، اما هنوز چیزی نخورده ایم که ظرف ها خالی می شوند! گرسنه کنار می کشیم. سفره را جمع می کنند و باز هم ما می مانیم و اتاق خالی و سوت و کور خانه ی عمو! کمی منتظر می شویم اما از کسی خبری نیست! به حیاط می رویم
سمت راست باغچه مربعی شکل و بزرگ منزل عمو، روبروی آشپزخانه، بچه ها نشسته اند، یادم نیست مشغول چه کاری، احتمالا گلدوزی
می رویم کناردخترها می شینیم ، رو به یکی از آن ها می پرسم: اسمت چیه؟
-    خدیجه
-    چند سالته؟
-    9 سال
-    جدی؟ پس یک سال از من کوچکتری
رو به یکی دیگر از دخترها می پرسم:
-    اسم تو چیه؟
-    صفیه
-    چند سالته؟
-    11 سال
-    چه جالب، پس یک سال از من بزرگتری
رو به آخرین دختر می پرسم:
-    اسم تو چیه؟
-    رکسانه
-    چند سالته؟
-    13 سال
حدیث می گوید: چه جالب، پس من و تو هم سن هستیم. من همیشه فکر می کردم اسم تو رقیه بوده، همیشه به ساجده می گفتم که اسمت رقیه بوده. من یادمه که انگشتت قطع شده بود، برای ساجده هم تعریف کردم، این انگشتت بود، نه؟ (فکر کنم انگشت اشاره اش را نشان می دهد)
از این که حدیث خیلی راحت تصورش را راجع به اسم رکسانه می گه یه کم خجالت می کشم، آخه به نظرم رقیه اسم قشنگی نیست!
رکسانه در حالی که دستش را نشان می دهد می گوید: نه، شصتم بود.
رو به خدیجه می گویم: موهاتو ببینم
موهاش را نشانم می دهد، موهایی که دوتایی بافته شده و بافته شدش تا پایین کمرش می آید، یعنی وقتی نشسته دقیقا موهایش به زمین می رسد!
-    وای موهات چقدر بلنده
رو به صفیه می گویم: موهای تو را هم ببینم. حدیث با لبخند به رکسانه می گوید: تو هم موهات را نشون بده، این حالا می خواد یکی یکی موهای هر سه تاییتون را ببینه!
موهایشان را نشان می دهند. موهای هر سه نفرشان دوتایی بافته شده و بافته ی شده ی آن تا پایین کمرشان است.
می گویم: شما همیشه چادر سرتونه؟
-    آره
-    خسته نمی شید؟ اذیت نمی شید؟
-    نه، چرا اذیت بشیم؟
-    همین طوری با چادر کار می کنید؟
-    آره
باغچه ی بزرگ و زیبای وسط حیاط چشمک می زند، نگاهی به باغچه می اندازیم، درخت مو، انار و نخل
-    این درخت خرماس؟
-    آره
-    وای چقدر نازه، خرماها را ببین
دست دراز می کنیم و یک دانه خرما می کنیم که یک دفعه همه ی دخترها اعتراض می کنند: چرا کندید؟ الان درخت قهر می کنه، وااااااای اگه بابام بفهمه دعوا می کنه، نباید الآن از درخت چیزی بکنید و ...
متعجب نگاهشان می کنیم، دانه ی  خرما تو دست حدیث همین طورمی ماند، کاش نچیده بودیم، دیگر حتی حس خوردنش هم نیست! یعنی چیدن یک دانه خرمای نارس این همه... 
بعد که از هم جدا شدیم حدیث زیر لب گفت: چقدر تابلو می پرسی؟
-    چی را؟
-    این جوری یکی یکی بهشون می گی موهاتون را ببینم، خب این جوری می فهمند مجید گفته
-    پس باید چی کار می کردم؟
-    نمی پرسند که، همین طوری باید دقت می کردی تا ببینی نه که ازشون بپرسی تازه این قدر تابلو هی می پرسی اسم تو چیه، اسم تو چیه!
زن عمو می آید و می گوید که برویم حمام تا گرد راه شسته شود بعد هم دو دست لباس بلوچی از لباس های بچه ها می دهد تا بپوشیم و می گوید لباس هایمان را بدهیم تا بشوید!
- وااااای، لباس هامون را بدیم زن عمو بشوره؟!(از خجالت نزدیک است که آب شویم)
- نه خودمون می شوریم
- نمی خواد، خومون بلدیم بشوریم
به بلوچی به برادرم می گوید که ما بدمان می آید او لباس هایمان را بشوید و می رود، دارد می رود که برادرم می گوید: لباس هاتون را بدید بشوره
می گوییم: ولی زشته
- نه اشکال نداره، اگه ندید ناراحت می شند
و این گونه لباس هایمان را می دهیم تا بشویند و بعد علی رغم این که دوست نداریم لباس های آن ها را به تن کنیم به حمام می رویم و لباس های آن ها را به تن می کنیم!
رخت کن سیمانی و حمامی که کف و دیوارهاش سیمان شده، گوشه ی حمام دو تا قمقمه آب است، با تعجب نگاهی به قمقه ها می اندازیم و شیر آب را چک می کنیم، آب می یاد، پس علت وجود قمقه ها چیه؟
مشغول شستن می شویم، اگر چه عادت به ریختن آب زیاد نداریم اما عالم بچگی و... یادگرفتیم که توی حمام خودمان را بشوریم نه این که آب بازی کنیم، داریم خودمان را می شوریم که مجید در می زند، زود باشید بیاید بیرون
-    باشه، یه کم دیگه مونده
کمی بعد باز در می زند که: این همه آب نریزید
-    باشه، ما که آب نریختیم
باز هم در می زند: زود باشید، این همه هم آب نریزید
داریم سرمان را می شوییم که...
آب نمی یاد!
-    وای این قدر آب ریختیم تا آب رفت؟
-    حالا چی کار کنیم؟
دست به دامن قمقه های آب می شیم، سرمان را می شوییم و می آییم بیرون. مجید در حالی که توی باغچه را نشان می دهد، می گوید: ببینید چقدر آب ریختید
 نگاهی به باغچه می اندازیم، باغچه پر شده از آب - آب و کف صابون-  مگه آب تو چاه نمی ره؟
-    نه می ره تو باغچه
نگاهی به مسیر آب می اندازیم، آب حمام با لوله ایی به باغچه هدایت می شود؛ حدیث با خجالت می گوید: وای این همه آب را ما ریختیم؟!
به مجید می گوییم: ما داشتیم خودمون را می شستیم که آب رفت
لبخند مرموزانه ایی می زند و می گوید: باشه
لباس هایمان را شسته اند و خشک هم شده است، برایمان می آورند، نگاهی می اندازیم، پودر لباسشویی روی مانتوی حدیث مانده است، لباسش را می برد تا مجدد آبی بزند تا پودرها شسته شوند، مانتو من را نیز می برد. و این گونه می شود که باز هم آن ها ناراحت می شوند به تصور این که ما چون بدمان می آمد لباس را مجدد آبکشی کردیم!
پ . ن.1. من متولد اسفند 62 هستم و اون سال، سال 72 بود- تابستان 72- با این حساب و با توجه به خاطراتم من 10 ساله بودم، و حدیث 13 ساله. خدیجه یک سال ازمن کوچکتره اما صفیه دو سال بزرگتر! رکسانه هم یک سال یا بیشتر از حدیث بزرگتره. اون سال خدیجه می رفت کلاس سوم دبستان، صفیه دوم راهنمایی و رکسانه سوم راهنمایی
پ.ن.2. می دونم سنم تا اینجا براتون خیلی سوال شده بود، خب منم که راوی بدی هستم و تا حالا خیلی از سوال هاتون بی پاسخ مونده، ولی دوست دارم بدونم تا اینجا تصورتون از سن من یا سن حدیث چند ساله بوده، سن زمان خاطرات و یا حتی سن الانم. دوست داشتید بهم بگید
پ.ن.3. اسم ها، نام هایی مستعار است اما نزدیک به نام های واقعی، به همین دلیل در دو پست قبلی اشتباها به جای حدیث نوشته بودم محدثه! تصحیح می کنم که من و مجید و خواهر شماره ی دو یعنی حدیث به سراوان رفتیم.
اندر احوالات ترک شیرازی و دعوای شعرا!

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آذر1388ساعت 13:5  توسط کلاس اولی  | 

یه عالمه کتاب...

پسر بچه ايي در مي گشايد، با لهجه ي غليظ اصفهاني مي گوييم: آقا مجيد خونه اس؟!
پسرك همان گونه كه جلوي درب است، درب را تا آخر باز مي كند، سالن سيماني منزل خودنمايي مي كند، در انتهاي نگاه ام، پيرزني لاغر و تكيده در لباس ساده و يكدست سياه بلوچي فوراً ندا مي دهد: ساجده جان، حدیث جان!
نام هايمان را غليظ و با لهجه مي گويد! لهجه ي بلوچي. متعجب نگاه اش مي كنيم، بلافاصله زن مسن ديگري با همان مشخصات لبخند به لب مي گويد: حدیث جان، ساجده جان...
-
هر دو به سمت مان مي آيند، تنها چند قدم فاصله است، متعجبيم كه اين ها چگونه نام ما را مي دانند؟ ما كه هيچ چيزي نگفتيم؟ به پشت سرم نگاه مي كنم كه مجيد خنده به لب ايستاده! با دلخوري مي گويم: چرا اومدي؟
هنوز كلام در دهانم است كه دو زن مسن به نوبت  پيشاني و پشت دست مان را مي بوسند! خجالت مي كشم، دلم مي خواهد دستم را بكشم، اما او سريع تر از من است، پشت دست راست مان را بوسه مي زنند. وقتی می خواهیم به عادت خودمان و تربیت خانوادگی صورت شان را ببوسیم قدمان نمی رسد! آن ها نیز پیشانی ما را بوسیدند! بعد هم پشت دستمان را! اما حنی وقتي خواستیم به تقليد از خودشان پشت دست تشان را ببوسم اجازه نمي دهند.
هنوز چند ثانيه نگذشته كه تمام اهل خانه احاطه يمان كرده اند و به نوبت بوسه باران مان مي كنند. تنها عمو بود که اگر چه قد بلندش اجازه نداد مثل اصفهان که با دایی ها دست و روبوسی می کردیم پیشانی اش را ببوسیم، اما توانستیم مثل وقتی با دایی های مامان دست می دادیم پشت دستش را ببوسیم!
منزل عمو درب به ساخت است، روبه روي درب ورودي درب حياط است و اين فاصله فرش نشده، اما كمي جلوتر كه برويم سمت راست هال است، همان جا مي نشينيم. زمزمه وار به مجيد مي گويم: ما را چه جوري شناختند؟
هنوز كلام در دهانم است كه يكي از آن دو زن مسن لب به سخن مي گشايد و مي گويد: تو ما را نمي شناسي، ولي ما شما را خوب مي شناسيم. خنده بر لب دارد و سخن مي گويد، اما من از اين كه او صدايم را شنيده خجالت مي كشم. همین موقع است که پسر جوانی وارد می شود، به احترامش برمی خیزیم، اما بدون این که توجهی به ما داشته باشد به حیاط می رود و لب باغچه دست و صورتش را می شوید!
در دلمان فکر می کنیم: چه بی ادب! حداقل می توانست سلام کند! هر چه باشد ما صرفاَ به احترام او برخواستیم! مثل ایرانشهر خانه ی دادممد است که پسرهایش حتی برای سلام کردن نیز از اتاق بیرون نیامدند بلکه فقط از توی اتاق سرک می کشیدند و می خندیدند!!!
پسر باز می گردد، باز به احترامش بلند می شویم، کسی می گوید: نمی خواد بلند بشید!
ولی ما دیگر بلند شده ایم! سلام می کنیم، قاعدتا او هم باید جوابی بگوید و ما را دعوت به نشستن کند؛ اما به سمت مان می آید و دست می دهد! متعجب و حیرت زده نگاهش می کنیم! فکر می کنیم: این که نامحرمه، چرا دست می ده؟
دست نمی دهیم!
این صحنه کمی طولانی شده، برای همین همه ی اهل خانه دارند نگاه مان می کنند، احتمالا همه منتظرند تا دست بدهیم! یادم نیست خودش متوجه شد که ما دست نخواهیم داد و همه چیز تمام شد یا کسی به کمک مان آمد و گفت که ما دست نمی دهیم؟! حافظه ام یاری نمی کند اما به هر حال دست نداده نشستیم...
باز هم با آب پذيرايي مي شويم، آبي خنك و گوارا. باز هم زمزمه مي كنم: خودشون را معرفي نمي كنند؟
مجيد چيزي مي گويد! نمي فهمم و جوابي مي شنود كه باز هم نمي فهميم! (الان مي دانم كه از آن ها خواسته بود خوشان را معرفي كنند براي ما...) نهايتاً مجيد همه را به نام و گاها نسبت معرفي مي كند:
بي بي: همان پيرزني كه ما را شناخت، مادر پدرم!
عمه مِهلَب: باز هم همان پيرزن دم درب: عمه ي وسطي و البته ناتني! به صورت عمه و بي بي كه نگاه مي كنم تشخيص اين كه كدام مسن تر است سخت مي نمايد!
عمو: مردي لاغر و كشيده، با پوستي سبزه، لباني سياه و موهايي كه رو به سفيدي نهاده.
زن عمو: زني گندمي، خنده رو، خوش چهره و شايد خوش مشرب، كه مدام بلوچي صحبت مي كند و مي گويد من پارسي بلد نيستم حرف بزنم...
يونس، پسرعمو: همان پسری که می خواست دست بدهد، پسري با پوستي تيره، سبزه ي جنوبي، خنده رو و شايد چشماني خمار!
ركسانه، دختر عمو: دختري كه روشني چهره اش بي ملاحت نيست، شايد گندمي اما روشن تر، چهره ايي مهربان و دوست داشتني، خوش چهره، لاغر نيست و چاق نيز، هيكلي متناسب دارد
صفيه، دخترعمو: او هم چهره ايي روشن دارد، لاغر اندام و خنده رو
خديجه، دختر عمو: پوستي تيره دارد، همان سبزه ي جنوبي (تيره)، بسيار شبيه ركسانه است و تنها تفاوت شان همان رنگ چهره يشان است و البته سن آن ها
صلاح الدين، پسرعمو: پسركي شيطان، سبزه اما نه خيلي تيره، لاغر، دندان هايي كه موقع خنديدن نمودار مي شوند و آدم را ياد خرگوش هاي توي كارتن ها مي اندازد.
اسماعيل يا نجم الدين، پسرعمو: همان پسركي كه درب را گشود، تپلو اما نه بد هيكل، شيطان اما نه به اندازه ي برادرش، سبزه اما نه خيلي تيره و البته كوچكترين عضو خانواده
همه خنده به لب و با رويي خوش ما را احاطه كرده اند اما هيچ كدام از حرف هاي شان را نمي فهميم...
بچه ها دلم مي خواد ادامه بدم اما بغض دارم، اشك توي چشم هام حلقه زده و اجازه نمي ده صفحه ي مانيتور را به وضوح ببينم ...
ركسانه سيني چايي را جلويمان نگاه داشته، اول حدیث: ممنون، نمي خورم
و من: من نمي خورم
زن عمو: غريبي نكنيد، برداريد
مي گوييم: ما اصلا چايي نمي خوريم
-    اصلا نمي خوريد؟
-    اصلا
-    حالا يه دونه برداريد
-    مرسي، نمي خوريم
و مجيد چايي اش را برمي دارد و مي گويد چايي نمي خورند.
سفره كه پهن مي شود باز هم همان جا پايين هال نشسته ايم، همان جا مي نشينيم سر سفره و مشغول خوردن مي شويم، باز به مجيد غر مي زنم كه: بهشون بگو فارسي حرف بزنند ما هم بفهميم
- فارسي حرف بزنيد، اين ها هم بفهمند...
زن عمو مي گويد: من پارسي بلد نيستم، ايشان را بگو پارسي بگند...
و من فكر مي كنم چطور بلد نيست ولي حالا حرف زد؟ يكي دو جمله فارسي بين شان رد و بلد مي شود و باز همه چيز غريب مي شود...
كنار درب ورودي دست چپ يك درب كوچك آهني ِ شيشه خور بود، مجيد ما را به همان اتاق مي برد؛ مي گويد اين جا اتاق ما بود، اتاق من و مهدي
دو تا كمد كوچك ِ‌فلزي دو سمت در است، يكي طوسي و يكي سبز، دو تا كمد نمي دانم شايد 50 در 30 در 30، همين حدود. مجيد مي گويد اين كمد مهديه (به كمد طوسي رنگ اشاره مي كند) و اين هم كمد منه (به كمد سبز اشاره مي كند). اين جا حالا اتاق من و يونسه...
به ديوار روبروي درب ورودي اتاق پرده ايي تترون و سفيد رنگ زده اند، مجيد پرده را پس مي زند، پشت پرده، روي طاقچه، پر است از كتاب، واااااااااااااي اين همه كتاب تا حالا يه جا با هم نديده بوديم، مي گويد: اين كتاب ها مال منه
-    همه شون؟
-    آره
-    همه ي همه شون؟
-    كلي هاش را آقا مهدي بخشيده، خيلي هاش را هم كش رفته، همه كتاب ها را من مي خريدم بعد مي گفت مال منه! اين ها را كه مي گويد كمي عصبي مي شود
هجوم مي بريم سمت كتاب ها، با چه ولعي كتاب ها را نگاه مي كنيم، هميشه آرزوي داشتن كتاب داستان را داشتم، خونه هاي سجادي كه بوديم از كوچه كه وارد خيابان مي شديم، نزديكي هاي ميدان شهدا يك كتاب فروشي بود كه كتاب هايش را بيرون مغازه مي چيد، هميشه با چه حسرتي كتاب هايش را نگاه مي كردم! يك بار به مامان گفتم: مامان يه دونه از اين كتاب ها بخريم؟
-    اين كتاب ها مال بچه هاييه كه سواد دارند، مدرسه مي رند، تو كه هنوز مدرسه نمي ري!
اما مدرسه هم كه رفته بودم باز هم خبري از كتاب نبود، هميشه كتاب داستان هاي مريم- دختر همسايه يمان- را به زور برايش مي خواندم! تا بفهمم مثلا قصه ي كدو قل قله زن چيست؟ يا خونه ي دايي كريم با چه ...
خلاصه اين كه ما تشنه ي كتاب بوديم و حالا كدو قل قله زن كه چه عرض كنم، بلكه كلي كتاب قطور جلويمان بود كه نمي دانستيم كدام يك را برداريم.
-    هر كدوم را كه مي خوايند برداريد با خودمون ببريم، ايرانشهر بخونيد
-    جدي؟
-    آره ديگه
-    واي، من اينا بر مي دارم، با اين، اين يكي را هم ميخوام
-    منم اين را مي خوام، اينم قشنگه؛ اين يكي را هم برمي دارم
-    مجيد هر چي دلمون خواست مي تونيم برداريم؟
-    بله
-    اگه زياد شد اشكال نداره؟
-    نه
-    خب پس من اينم برمي دارم
-    واي، اين ذا ببين؟ بيا اين را برداريم
مجيد به كمك مان آمد و گفت: اين ها را هم برداريد، اين تاريخي ها را، مثلا تيمور لنگ، يا اين يكي ، اين كتاب هاي تاريخي خيلي خوبند، اين ها را برداريد
خلاصه شايد هر كدام از ما حدود 20-30 كتاب قطور برداشته بوديم و همچنان مي خواستيم برداريم كه ديگر مجيد اخطار داد: بسه ديگه، اين همه كتاب را نمي تونيم ببريم، فعلا همين ها را بخونيد تا بعد.
وقتي كه بلند شد تا پرده را دوباره بكشد جلوي كتاب ها انگار به نظرمان داشت جنايت مي كرد!!! با كلي اندوه چشم مان هنوز در پي كتاب هاي پشت پرده بود و گويي خوب مي دانست چه در سر داريم كه اخطار داد: خودتون نبينم بياند سراغ اين كتاب ها، كسي ديگه ايي جز من حق نداره اين پرده را كنار بزنه...
پ.ن. خیلی وقته قراره این پست را بزارم، اما این هفته یا کامپیوتر نداشتم یا اینترنت! به برکت شاتل و این اینترنت های پرسرعت ما هیچ وقت اینترنت درست و حسابی نداریم!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 21:49  توسط کلاس اولی  | 

عمو کیه؟

مجید همچنان تمام تلاشش را به کار می گرفت تا ما را به دور از صحبت های بزرگ ترها نگاه دارد و ما غافل از این که این جا سخن از زندگی و آینده ی ماست سرگرم محیط تازه شده بودیم.
- می خوایند بریم سراوان؟
- سراوان کجاس؟
- همون جا که تو به دنیا اومدی؟
- آره مامان؟
مامان با سر جواب می ده که بله، درسته!
- خب بریم سراوان چی کار کنیم؟
- بریم رکسانه را ببینیم
- رکسانه کیه؟
- همون که عکسش را براتون فرستاده بودم...
حدیث: مگه اسمش رقیه نبود؟
- نه اسم اون رکسانه هستش.
- من فکر می کردم اسمش رقیه اس!
و این طوری من و مجید و حدیث راهی پایانه ی مسافربری که نه، بلکه راهی گاراژ می شیم. 4 تا صندلی دست ماست، مجید پیشنهاد می ده که من و حدیث جلو بشینیم و خودش پشت سر ما، اما حدیث دوست داره کنار مجید بشینه، برای همین حدیث و مجید عقب می شینند و من جلو، تقریبا ردیف چهارم و پنجم اتوبوس هستیم، یه جورایی بهترین جای اتوبوس، دست راننده، مجید حدود نیم کیلو یا شاید بیشتر لیمو ترش خریده؛ می پرسم این همه لیمو ترش برای چی؟
- برای این که توی راه حالتون به هم نخوره
-!!!
همون طور که روی صندلی نشستم، برمی گردم و از بین دو تا صندلی به صحبت های مجید و حدیث گوش می دم، منم دوست دارم بین اون ها باشم. می رم عقب، می شینم بین مجید و حدیث. من و حدیث این قدر کوچولوایم که به راحتی روی یه صندلی جا می گیریم. هنوز چند ثانیه نگذشته که مجید بلند می شه و می ره صندلی جلو! و حدیث هم به دنبالش...
چند لحظه ایی می شینم اما باز دوست دارم بین حرف های اون ها باشم. می رم جلو، می شینم بین مجید و حدیث! مجید می گه: خوب نیست  برو بشین سر جای خودت
- ولی منم می خوام پیش شما باشم
- نمی شه
- چرا؟
- چون پول چهار تا صندلی را دادیم، نمی شه همه مون بشینیم روی دو تا صندلی!
- خب فقط دو تا صندلی می گرفتی، من و حدیث با هم می نشستیم
- نمی شه، حالا هم بلند شو برو بشین سر جات
- من نمی رم! می خوام پیش شما باشم
- پس من می رم
و بلند می شه و می ره عقب. این طوری می فهمم که چاره ایی نیست، باید همین طوری جدا بشینیم. با حدیث مشغول خوردن لیموترش ها می شیم و مجید هم مشغول خوندن مجله، ولی این بار نوبتی می ریم کنار مجید، یه کم حدیث، یه کم من.
 تلق تلق های اتوبوس، بوی گازوئیل، راه ناهموار، صدای شیشه های اتوبوس؛ همه و همه دست به دست هم می ده که حال آدم را خراب کنه، هرازگاهی شاگرد راننده با یه پارچ آب کثیف و یه لیوان توی اتوبوس چرخی می زنه و به کسایی که آب می خواند، آب می ده. یاد فیلم قصه های مجید می افتم که توی اتوبوس یه لیوان آب خورد تا ببینه آب اتوبوس چه مزه ایی داره! هشت ساعت مسر طی می شه، وقتی به مقصد می رسیم هنوز چند تا از لیموها مونده. با حدیث همچنان مشغول خوردن هستیم که مجید می گه: بس دیگه
یه جاده ی خاکی و طولانی و خلوت! خلوت ِ خلوت؛ فقط ما هستیم و ما. جاده را پیش می گیریم، مجید جلوتر از ما داره راه می ره و ما پشت سرش یواشکی داریم باز هم لیمو می خوریم. دو سه تا لیمو دست منه و دو سه تا دست حدیث. مجید باز هم نهیب می زنه: گفتم دیگه لیمو نخورید.
فکر می کنیم: یعنی چطوری فهمید ما هنوز داریم لیمو می خوریم؟ ما که پشت سر مجید داریم راه می ریم! نگاهی به لیموها می کنیم. می پرسیم: پس لیموها را چی کار کنیم؟
- بندازیدشون
با تعجب به هم نگاه می کنیم؛ بندازیمشون؟ ولی حیفه! لیمو خیلی دوست داریم و حالا باید لیموها را بندازیم! مجید باز هم نهیب می زه: بسه دیگه
- تو از کجا می فهمی ما داریم لیمو می خوریم؟
- من از توی عینکم پشت سرم را هم می بینم!
و ما ساده لوحانه باور می کنیم! سعی می کنیم این بار محتاطانه تر و مخفیانه تر! لیمو بخوریم! اما این بار دیگه مجید عصبانی می شه. برمی گرده و لیموها را از دستمون می گیره. لیموها را پرت می کنه بین خاک ها...
با حسرت نگاهی به لیموها می اندازیم...
می پیچیم توی یه کوچه ی خاکی. از پشت پنجره ی یه خونه رد می شیم، پنجره ایی که فاصله ی کمی تا زمین داره، شاید حدود 50 سانت و یه تور سیمی روشه. مجید می گه: آروم، حالا صدامون را از این پنجره می شنوند
- متحیر نگاهش می کنم، تو از کجا می دونی؟
- می دونم دیگه!
فکر می کنم: مجید چطوری همه چیز را می دونه؟ کمی اون طرف تر یه در کوچیک ِ فکر کنم نارنجی رنگ. مجید می گه اینجا خونه ی عمواِ
فکر می کنم یعنی عمو کیه؟ می پرسم: عمو کیه؟
- برادر بابا
یه کم هضمش سخته ولی سکوت می کنم! مجید درب می زنه و می گه: من قایم می شم، در را که باز کردند شما بپرسید مجید خونه هست؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 آذر1388ساعت 11:4  توسط کلاس اولی  | 

مادرم!

دختر بلوچ- عکس از اینترنت گرفته شده!
دختر بلوچ در لباس بلوچی و چادر/ تصویر فوق از اینترنت گرفته شده است!
 

عکس های عروسی محدثه را یادمه، توی همه ی عکس ها، تصویر دختری بود با شال قرمز، که چهرش حکایت از اعتماد به نفسی خاص داشت، عکس هایی که به جای این که عروس سوژه باشه، توی همه شان آن دختر سوژه بود! این نمود تا حدی پررنگ بود که من که در آن زمان 8 سال بیشتر نداشتم هم متوجه شدم و آخر به حالت اعتراض پرسیدم: این دختره کیه تو همه ی عکس ها هست؟   
و مجید پاسخ داد: این زریه!
- خب، چرا تو همه ی عکس ها هست؟
مجید با طعنه: آخه مهدی عکاس بوده، مهدی هم اون موقع عاشق بود!
و حالا فرصتی دست داده بود تا بریم این معشوقه ی زیبا رخ را ببینیم! همراه با مجید، کوچه پس کوچه های شهر را طی کردیم تا به یک درب کوچک طوسی رنگ رسیدیم، پیرزنی لاغر و نحیف، با لباس بلوچی، اما با گلدوزی ساده، سراسر مشکی، در بر رویمان گشود. داخل رفتیم، باز هم احتمالا با لیوانی آب و چایی پذیرایی شدیم، اما زری آنجا نبود! منزل مادرش بود، پس باز هم راهی شدیم. مسیر را پیاده طی کردیم. خانه ایی بَر ِ خیابان، درب کوچکی که میان درب مغازه های بَر خیابان گویی غریب بود! داخل شدیم. به اتاقی راهنمایی یمان کردند، یک سالن و بعد از آن یک اتاق نسبتا بزرگ، نشستیم و خانمی روبرویمان است، او هم می گوید که زری منزل نیست! رفته است دانشگاه... مادر زری است، از حرف های او با مادرم خسته می شدم، از اتاق که بیرون آمدم مجید بود و دختری شاید هم سن و سال و شاید کمی بزرگتر از خودم که پارچ به دست وارد شد، لباس بلوچی خوش رنگی به تن داشت و چادر را همان طور مانند شال سر کرده بود، در یک دست پارچ استیلی آب و در دست دیگرش لیوان
مجید : این مَوُوو ِ!
من: نخیر
مجید: باور نمی کنی؟ حالا ببین صداش می کنم اگر جواب نداد
مجید خطاب به دختر: مَوُووو
دختر: چیه؟ چی کار داری؟
-  اسمت چیه؟ مگه مَوُوو نیستی؟
-  اسمم محبوبه هستش
-  پس چرا وقتی بهت می گم مَوُوو جواب می دی؟
- خوب پس چی کار کنم؟!
کمی سر به سرش می گذارد! مجید جلوی درب اتاق ایستاده و مانع ورود دختر می شود. و او با لحنی عصبانی اما با چهره ایی خنده به لب می گوید: نکن مجید! ول کن! می خوام برم
از لحن صحبتش با مجید متعجب می شوم! زیادی صمیمی و راحت، شاید به دور از احترام!
مجید می گوید: دختر خوبیه، برو پیشش.
می رود داخل اتاق، تنها چیزی که در این اتاق خالی خودنمایی می کند تلویزیون چهارده اینچی است که روی میز کوچکی قرار دارد. میزی به ارتفاع حداکثر50 سانت. دوباره کنار مادر جا می گیرم، حدیث آن طرف مادر نشسته و به حرف های مادر و زهرا(زری) گوش می دهد. محبوبه کنارم می نشیند. می پرسم: تو کلاس چندمی؟
- سوم!
متحیر می شوم! او هم از من کوچکتر است اما جثه اش!!!
می گوید: بیا بازی
-    باشه، چه بازی ایی؟
-    همین مسابقه ایی که تو تلویزیون نشون می ده، تو مشخصات کی را می گی؟
-    مامانم را
-    باشه
توضیح: آن روزها مسابقه ایی در برنامه ی کودک و نوجوان نشان می داد که در هر گروه دو نفری از یکی از اشخاص علایق هم گروهی اش را می پرسیدند و بعد از خود شخص تا میزان شناخت افراد از همدیگر را بفهمند. این افراد همیشه با هم نسبت فامیلی داشتند.
زمان را این گونه طی می کنیم و پس از چندی منزل شان را ترک می کنیم...

آن روزها مجید تمام تلاشش را می کرد تا ما را دور از صحبت های بزرگترها نگاه دارد! برای همین در همان یکی، دو روزی که ایرانشهر بودیم شطرنج را یادم داد، اما خودش نبود تا با هم بازی کنیم، و از همان روزها هم گویی حدیث شده بود یکی از نیروی کار آشپزخانه! برای همین قرار بود با محمد بازی کنم.
توی اتاق آنها داشتیم بازی می کردیم، همان ابتدای بازی مهره هایش را یکی پس از دیگری زدم و این باز نوبت به یکی دیگر از مهره هایش رسیده بود، تا مهره را زدم با خشم و عصبانیت گفت: " مادر ک.... "
شوکه شده بودم، اولین بار بود که از این فحش های رکیک می شنیدم، آن هم نه در دنیای آدم بزرگ ها، بلکه از پسری 6-7 ساله که برادر ناتنی ام می شد! با همان حالت شوک، گفتم: واااااای، به بابا می گم فحش دادی! (آن روزها اگر کسی در پاسخ عمل خطایمان می گفت: به مامانت می گم ، از ترس قالب تهی کرده بودیم!) اما ممد با خونسردی کامل گفت: خب بگو!
متعجب نگاهش کردم و صدا زدم: بابا
بابا آمد، هنوز نیامده، ممد با حالتی مظلومانه و توأم با گریه شروع کرد به گفتن چیزهایی که من نمی فهمیدم، از گفته هایش تنها همان فحش زشت! را فهمیدم.
پدر رو به من با حالتی که انگار می خواست بگوید: بگو ببینم، چته؟ نگاهم کرد
گفتم: من نمی دونم بهتون چی گفت، اما ما داشتیم بازی می کردیم، من مهره اش را زدم، اون هم همین فحشه را که الان هم گفت را به من داد. (حتی شرم داشتم که بگویم چه گفت!)
پدر خیلی خونسرد گفت: خب بازیتون را بکنید!!!!
اصلا دعواش نکرد! ممد حرف به این زشتی زده بود! اما انگار یه حرف عادی زده باشه؟ نَزَدِش! اگر ما چنین حرفی زده بودیم، به طور حتم کتک مفصلی در انتظارمان بود!
پدر که از اتاق خارج می شود، گریه ی ممد هم تمام می شود! از اتاق بیرون می آیم، به حدیث می گویم: ممد به من گفت....
-    خب تو چی کار کردی؟
-    من به بابا گفتم، ولی بابا هیچی بهش نگفت!
-    تو خودتم هیچی بهش نگفتی؟
-    نه!
-    خاک بر سرت، به مامان فحش داد، تو هم گوش دادی؟ تازه باهاش بازی هم کردی؟
-    من چی کار می کرد؟
-    می زدی تو دهنش
توی اتاق مجید، حدیث همه چیز را برایش تعریف می کند. با عصبانیت می گوید: چرا من را صدا نکردی ؟
-    من به بابا گفتم، ولی من نمی دونم ممد چه چیزایی بهش گفت که بابا هیچی بهش نگفت!
مجید خشمگین تر می شود، اما الان دیگر دیر شده...
پس از گذشت سال ها، هنوز هم که یاد آن روز می افتم، از خودم بدم می آید. از حماقت خودم، از سکوتم، چرا نزدمش، چرا نگفتم حرفی که می زنی به گوباترین وجهی توصیف کننده ی مادر خودت است! نه مادر من که برای حفظ زندگی اش جنگید...

پ.ن. شاید باید خلاصه بگویم، شاید باید برخی خاطرات را سانسور کنم! اما آن گونه، چطور شما شخصیت پدرم، برادرم، خواهرم، زن پدر و خیلی های دیگر را خواهید فهمید؟ من چه توصیفی برای یک کودک 6-7 ساله می توانم بیاورم که فحش ه/ر/ز/ه می دهد؟ یا پدری که....
زیاده گویی ام را خرده مگیرید، رسم نوشتن نمی دانم...

+ نوشته شده در  جمعه 29 آبان1388ساعت 18:39  توسط کلاس اولی  | 

دیوونه

ما باید این خانمه را چی صدا کنیم؟ مامانمون که نیست، یعنی باید صداش کنیم زن بابا؟ یا نامادری؟ ولی ؟!!! 
از حدیث می پرسم ما باید این زنه را چی صدا کنیم؟
- نمی دونم
- بیا از مجید بپرسیم
مجید را صدا می کنیم توی اتاق، مجید ما باید زن ِ بابا را چی صدا کنیم؟
- همینی که ما صدا می کنیم! ( اسمش را صدا می زدند)
- مدینه؟
- آره، پس چی؟
نشسته ایم سر سفره، من و حدیث ومامان و مجید و مدینه و بچه هاش(مَمَد و مریم). قرمه سبزی است با پلو. نمی دانم چندمین قاشق را که می خورم می رم توی دنیای صیقل زده ی قاشق! چون آیینه است! دوباره قاشق را می کنم توی دهانم، می خواهم تمیز ِ تمیز شود! توی قاشق را نگاه می کنم! می روم توی قاشق، چقدر همه چیز مشخص است، منم و رنگ نقره ایی و براق قاشق...
الان هم که این ها را می نویسم، می رم توی دنیای قاشق! چه دنیای قشنگی داشت، چرا اون روز رفتم، سر سفره نبودم، اصلا هیچ کس را حس نمی کردم، من بودم و قاشق، خودم را توی قاشق نگاه کردم، دوباره و دوباره؛ کاش همه ی دنیا فقط همین بود! جلا زده، صیقلی، مثل آیینه، بی ریا، شاید رفتم توی قاشق چون من مال آن جا نبودم! هنوز هم نیستم! همه چیز خیلی سخت بود، سنگین بود، بی رحم بود، بی رحم تر از آن چه در درک یک کودکِ دبستانی بگنجد...
یک صدایی محکم، خشن وعصبانی می گوید: غذات را بخور!
می پرم، مجید است. نگاه می کنم، مدینه دارد یک جوری نگاهم می کند، نگاهی مملو از تمسخر! مامان و حدیث هم نگاهم می کنند اما نگاه شان بیشتر سوالی ست، مجید اما عصبانی...
خجالت می کشم، غذایم را می خورم...
می آییم توی اتاق، مادر غذاهایشان را دوست ندارد، تمییزی و کثیفی یشان را هم و نه نجسی و پاکی یشان؛ هیچ کدام را قبول ندارد، گرسنه است احتمالا...
این جا فقط با آب پذیرایی می کند و چایی، خبری از میوه نیست. مادر کیف ش را باز می کند، چند تایی پسته به من می دهد و چند تایی به حدیث، می خوریم. بعد می رویم سراغ مریم، توی هال، کمی با مریم بازی می کنیم و باز می گردیم، مادر هنوز دارد پسته می خورد. یک دفعه برادر شماره ی 1(مهدی) می آید چیزی بردارد. مادر را می بیند، ابروهایش گره می خورد، پر از خشم می شود! رو به مادر می گوید: دزدکی پسته می خوری؟ به مریم نمی دی؟
مادر لبخند کمرنگی می زند می گوید: مگه مال کس دیگه ایی را می خورم که دزدکی؟ بعد مریم هم اگه دید بهش می دم.
- حتما باید ببینه تا بهش بدی؟ وقتی چیزی توی کیفت داری باید بهش بدی؟
- خب من که چیزای اینا را دوست ندارم، حالا 2 تا دونه پسته بوده، زیاد که نبوده
مهدی خشمگین تر می شود، باز هم چیزهایی می گوید و خشمگین اتاق را ترک می کند، مبهوتانه نگاهش می کنیم. فکر می کنم: مریم که ندیده بود، پسته ها هم مال خودمونه، تازه این جا هیچی به ما نمی دند، چرا مهدی این قدر بد با مامان حرف زد؟ انگار پر از نفرت بود، پر از خشم...
مدینه حدیث را صدا می زند، یک شُش گوسفند می دهد تا حدیث توی حیاط خلوت بشوید، حیاط خلوت درش توی آشپزخانه باز می شود اما هم پشت آشپزخانه است هم پشت اتاق مجید، می روم نگاهش کنم
- به نظر تو چطوری باید بشورمش؟
- نمی دونم. خاطرات از ذهنم می گذرد: خیلی سال پیش، وقتی شاید 3 یا 4 ساله بودم، همان سالی که مهدی و مجید و محدثه آمدند اصفهان دیدن ما، مجید چیزی شبیه همین را شست، شلنگ را گذاشت توی نای اش بعد پرش کرد از آب. گفت بزار ببینیم چی می شه؟  شاید حدیث هم به همین فکر می کند که ناگهان شلنگ را می گذارد توی نای اش
- همین جوری یعنی باید بشوریمش؟
- بزار برم از مامان بپرسم. می آیم توی اتاق که از مامان بپرسم :
- مامان مدینه یه شش داده حدیث بشوره، حدیث داره توش آب می ریزه...
- نباید توش آب بریزه، برو بگو توش آب نریزه. می دوم پیش حدیث، جمله ی مادر را می گویم. شلنگ را برمی دارد.
- حالا چطوری آب هاش را خالی کنیم؟
- چپش کن. برعکس اش می کنیم، کمی هم فشارش می دهیم، اما همه ی آب ها خالی نمی شوند
دوباره برمی گردم پیش مادر، نمی دانم چرا به فاصله ی چند لحظه حدیث هم می آید. صدای مدینه و بابا هم می آید. مادربه حدیث  می گوید: می دونی بابات داره چی بهت می گه :
- چی می گه؟
- داره بهت می گه دیوونه!
 چرا؟
- زن بابات داره می گه: ببین شش را خراب کرده، بابات هم می گه: دیونس
 ناراحت می شوم، بابامون داره این حرف را می زنه... دیوونه! ما از کجا باید بلد می بودیم؟ مگه حدیث همش چند سالشه؟ تازه راهنماییه، خب ما که اصفهان کار نمی کردیم...
اضافه نوشت: شما می دونید چقدر نوشتن این ها سخته؟ هر جمله ایی را که می نویسم کمی مکث می کنم. شاید کمی بغض می کنم. خیلی جاها دلم می خواد گریزی بزنم و بگم چرا؟ دلم می خواد...
خدا جونم خیلی دوستت دارد. خدایا شکرت. صد هزار بار شکرت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 20:43  توسط کلاس اولی  |