آب رفت!
هنگام نماز است، رکسانه برایمان جانماز پهن می کند و بعد با ذوق می رود سراغ جعبه ی کمک های اولیه که درست روبروی ما به دیوار کوبیده شده - یعنی سمت قبله- در جعبه ی کمک های اولیه را باز می کند و دو مهر نو از گوشه ی جعبه بیرون می آورد با لبخند می گوید: « من همیشه می دونستم که شما می یاند، می دونستم که شیعه اید، برای همین براتون دو تا مهر نگه داشتم .»
با خودم فکر می کنم از کجا می دونست که ما یه روز می یایم؟؟؟!!!
این قدر مطمئن که برامون مهر نگه داره؟ به این فکر می کنم که اون از داشتن دخترعموهایی به اسم ساجده و حدیث خبر داشته!
نماز را می خونیم و قاعدتا شام را هم می خوریم، جای ما را توی اتاق مجید و یونس پهن می کنند، من و حدیث و مجید
من می خوام کنار مجید بخوابم و حدیث هم
- من وسط
- نخیر، من وسط می خوابم
- اِ من می خوام کنار مجید باشم
- خب منم می خوام کنار مجید باشم
- بسه، دعوا نکنید، خب اصلا من وسط می خوابم که کنار هر دوتون باشم، خوبه؟
- آره
- آره، خوبه
من سمت راست و حدیث سمت چپ مجید می خوابیم، من مدام می نشستم تا تسلط بیشتری روی حرف ها داشته باشم اما مجید که سعی می کرد ما بخوابیم هر بار گوشزد می کرد که: دراز بکش!
صبح است و تازه از خواب بیدار شده ایم، یه جورایی تازه مجید بیدارمان کرده، در حالی که هنوز توی رختخواب هایمان نشسته ایم یک دفعه در باز می شود و یونس به داخل می آید!
من و حدیث همزمان یه جیغ بلند می کشیم و در حالی که مانده ایم موهایمان را چگونه بپوشونیم کله هایمان رفت وسط پاهای مجید که همین طور دراز بود و بعد ملحفه را کشیدیم روی سرمان
یونس با این که اوضاع را این گونه می بیند نمی دانم چرا اصلا حس نکرد باید از اتاق برود بیرون! مجید نهیب زد: برو بیرون، دیگه هم بدون یالا (یا الله) نمی یای تو اتاق
یونس از اتاق رفت بیرون و مجید گفت: بلند شید روسری هاتون را سرتون کنید؛ هنوز روسری ها را درست سرمان نکرده ایم که یونس یالا(یا الله) می گوید و می آید داخل! دوباره جیغ مان به هوا می رود. مجید خطاب به یونس چیزی می گوید: احتمالا با این مضمون که بعد از یالا گفتن کمی مکث می کنند و بعد به داخل می آیند. یونس با مجید چند جمله بلوچی حرف می زند و می رود.
بعد از رفتن او مجید کمی صحبت می کند: رفتید بیرون با بچه ها حرف بزنید، با رکسانه و صفیه و خدیجه، دخترهای خوبی اند، الان که شما برید بیرون همه ی کارهاشون را انجام دادند ناهار ظهرشون هم آماده کردند با این که هم سن و سال شما هستند. موهاشون را هم ببینید، ببینید موهاشون چقدر بلند، نه که مثل شما همش برند موهاشون را بچینند، ببینید همیشه چادر سرشونه، نه که مثل شما تا یکی می یاد تو اتاق جیغشون بره هوا ... .
-

از اتاق می آییم بیرون، شاید هنوز ساعت 7 صبح هم نشده باشد ولی همان طور که مجید گفته بود کل خانه جارو شده، بعلاوه ی حیاط و باغچه، حیاط سیمانی بزرگی ست یک قسمت جلوی درب هال که بعد جلوش باغچه است، سمت چپ باغچه حیاط شکل راهرو به خودش گرفته و انتهای این راهرو سمت چپ حمام و بعد از آن دستشویی ، تقریبا از روبروی دیوار بین دستشویی و حمام باغچه تمام شده و روبری دستشویی دوباره راهروی سیمانی دیگر است، اواسط این راهرو شیرآب و حوض کوچک سیمانی هم هست، بعد دوباره ادامه ی راهرو تا برسیم به ضلع دیگر باغچه، حالا یک راهرو کوچک دیگر که پشت دیوارش آشپزخانه است، تقریبا تا یک سوم ضلع باغچه، بعد دوباره روبروی آشپزخانه حیاط بزرگ می شود.
می روم دستشویی، موقع بیرون آمدن هر چی نگاه می کنم از شیر آب خبری نیست؟! پس چطوری باید ... فقط یک آفتابه ی خالی
! حدیث پشت در منتظر است، می گویم: حدیث
- بله
- ببین این جا شیر آب نداره! این آفتابه را برام آب می کنی؟
- بده، شیرشون بیرون دستشوییه!
بعداً از مجید می پرسیم: چرا شیر آب بیرون دستشویی بود؟
- عمو گذاشته، برای این که کسی که می ره دستشویی خیلی آب نریزه!
- وا؟ یعنی چی خیلی آب نریزه؟
- یعنی این که یه آفتابه آب ببره و بیشتر از اون هم استفاده نکنه
- خب اگه یه نفر بیشتر از یه آفتابه آب لازم داشت چی؟
- ابن کار را کرده که یه نفر بیشتر از یه آفتابه آب لازم نداشته باشه!
دست و صورتمان را که می شوییم دوباره به هال برمی گردیم، اما همه جا صوت و کور است! سکوت سنگینی بر خانه حکم فرما شده، گویی هیچ کس نیست! تنها در کمال تعجب می بینیم در همین چند لحظه ایی که ما دست و صورتمان را شسته ایم سفره ی صبحانه نیز پهن شده، اما تنها دو بشقاب املت در آن است! می نشینیم کنار دیوار، کمی منتظر می شویم، اما هیچ کس نمی آید، هیچ صدایی هم نمی آید! به هم نگاه می کنیم، یعنی بقیه کجاند؟
- نمی دونم!
- یعنی ما بشینیم سر سفره، صبحانه مون را بخوریم؟ یعنی این دو تا بشقاب مال من و تواِ؟
- لابد دیگه، آخه هیشکی نیست!
می نشینیم سر سفره و مشغول خوردن می شویم که صلاح الدین و اسماعیل می آیند، می نشینند سر سفره و از کنار بشقاب های ما مشغول خوردن می شوند! کمی بعد تر بقیه ی دخترها هم می آیند! همه از همان درب حیاط می آیند! یعنی اون وقت تا حالا کجا بودند؟!!!
آن ها نیز می آیند و از کنار بشقاب شروع به خوردن می کنند! متحیرانه به هم نگاه می کنیم؟ یعنی اشتباه کردیم؟ یعنی اینا مال ما نبود؟ 
اصفهان صبحانه را همیشه سیر می خوردیم، مادرم همیشه می گفت: صبحانه را تنها بخور، ناهار را با دوستت، شام را بده به دشمن. حالا هم فکر می کردیم باید صبحانه یمان را سیر بخوریم، اما هنوز چیزی نخورده ایم که ظرف ها خالی می شوند!
گرسنه کنار می کشیم. سفره را جمع می کنند و باز هم ما می مانیم و اتاق خالی و سوت و کور خانه ی عمو! کمی منتظر می شویم اما از کسی خبری نیست!
به حیاط می رویم
سمت راست باغچه مربعی شکل و بزرگ منزل عمو، روبروی آشپزخانه، بچه ها نشسته اند، یادم نیست مشغول چه کاری، احتمالا گلدوزی
می رویم کناردخترها می شینیم ، رو به یکی از آن ها می پرسم: اسمت چیه؟
- خدیجه
- چند سالته؟
- 9 سال
- جدی؟ پس یک سال از من کوچکتری
رو به یکی دیگر از دخترها می پرسم:
- اسم تو چیه؟
- صفیه
- چند سالته؟
- 11 سال
- چه جالب، پس یک سال از من بزرگتری
رو به آخرین دختر می پرسم:
- اسم تو چیه؟
- رکسانه
- چند سالته؟
- 13 سال
حدیث می گوید: چه جالب، پس من و تو هم سن هستیم. من همیشه فکر می کردم اسم تو رقیه بوده، همیشه به ساجده می گفتم که اسمت رقیه بوده. من یادمه که انگشتت قطع شده بود، برای ساجده هم تعریف کردم، این انگشتت بود، نه؟ (فکر کنم انگشت اشاره اش را نشان می دهد)
از این که حدیث خیلی راحت تصورش را راجع به اسم رکسانه می گه یه کم خجالت می کشم، آخه به نظرم رقیه اسم قشنگی نیست!
رکسانه در حالی که دستش را نشان می دهد می گوید: نه، شصتم بود.
رو به خدیجه می گویم: موهاتو ببینم
موهاش را نشانم می دهد، موهایی که دوتایی بافته شده و بافته شدش تا پایین کمرش می آید، یعنی وقتی نشسته دقیقا موهایش به زمین می رسد!
- وای موهات چقدر بلنده
رو به صفیه می گویم: موهای تو را هم ببینم. حدیث با لبخند به رکسانه می گوید: تو هم موهات را نشون بده، این حالا می خواد یکی یکی موهای هر سه تاییتون را ببینه!
موهایشان را نشان می دهند. موهای هر سه نفرشان دوتایی بافته شده و بافته ی شده ی آن تا پایین کمرشان است.
می گویم: شما همیشه چادر سرتونه؟
- آره
- خسته نمی شید؟ اذیت نمی شید؟
- نه، چرا اذیت بشیم؟
- همین طوری با چادر کار می کنید؟
- آره
باغچه ی بزرگ و زیبای وسط حیاط چشمک می زند، نگاهی به باغچه می اندازیم، درخت مو، انار و نخل
- این درخت خرماس؟
- آره
- وای چقدر نازه، خرماها را ببین
دست دراز می کنیم و یک دانه خرما می کنیم که یک دفعه همه ی دخترها اعتراض می کنند: چرا کندید؟ الان درخت قهر می کنه، وااااااای اگه بابام بفهمه دعوا می کنه، نباید الآن از درخت چیزی بکنید و ...
متعجب نگاهشان می کنیم، دانه ی خرما تو دست حدیث همین طورمی ماند، کاش نچیده بودیم، دیگر حتی حس خوردنش هم نیست! یعنی چیدن یک دانه خرمای نارس این همه... 

بعد که از هم جدا شدیم حدیث زیر لب گفت: چقدر تابلو می پرسی؟
- چی را؟
- این جوری یکی یکی بهشون می گی موهاتون را ببینم، خب این جوری می فهمند مجید گفته
- پس باید چی کار می کردم؟
- نمی پرسند که، همین طوری باید دقت می کردی تا ببینی نه که ازشون بپرسی تازه این قدر تابلو هی می پرسی اسم تو چیه، اسم تو چیه!
زن عمو می آید و می گوید که برویم حمام تا گرد راه شسته شود بعد هم دو دست لباس بلوچی از لباس های بچه ها می دهد تا بپوشیم و می گوید لباس هایمان را بدهیم تا بشوید!
- وااااای، لباس هامون را بدیم زن عمو بشوره؟!(از خجالت نزدیک است که آب شویم)
- نه خودمون می شوریم
- نمی خواد، خومون بلدیم بشوریم
به بلوچی به برادرم می گوید که ما بدمان می آید او لباس هایمان را بشوید و می رود، دارد می رود که برادرم می گوید: لباس هاتون را بدید بشوره
می گوییم: ولی زشته
- نه اشکال نداره، اگه ندید ناراحت می شند
و این گونه لباس هایمان را می دهیم تا بشویند و بعد علی رغم این که دوست نداریم لباس های آن ها را به تن کنیم به حمام می رویم و لباس های آن ها را به تن می کنیم!
رخت کن سیمانی و حمامی که کف و دیوارهاش سیمان شده، گوشه ی حمام دو تا قمقمه آب است، با تعجب نگاهی به قمقه ها می اندازیم و شیر آب را چک می کنیم، آب می یاد، پس علت وجود قمقه ها چیه؟
مشغول شستن می شویم، اگر چه عادت به ریختن آب زیاد نداریم اما عالم بچگی و... یادگرفتیم که توی حمام خودمان را بشوریم نه این که آب بازی کنیم، داریم خودمان را می شوریم که مجید در می زند، زود باشید بیاید بیرون
- باشه، یه کم دیگه مونده
کمی بعد باز در می زند که: این همه آب نریزید
- باشه، ما که آب نریختیم
باز هم در می زند: زود باشید، این همه هم آب نریزید
داریم سرمان را می شوییم که...
آب نمی یاد!
- وای این قدر آب ریختیم تا آب رفت؟
- حالا چی کار کنیم؟
دست به دامن قمقه های آب می شیم، سرمان را می شوییم و می آییم بیرون. مجید در حالی که توی باغچه را نشان می دهد، می گوید: ببینید چقدر آب ریختید
نگاهی به باغچه می اندازیم، باغچه پر شده از آب - آب و کف صابون- مگه آب تو چاه نمی ره؟
- نه می ره تو باغچه
نگاهی به مسیر آب می اندازیم، آب حمام با لوله ایی به باغچه هدایت می شود؛
حدیث با خجالت می گوید: وای این همه آب را ما ریختیم؟!
به مجید می گوییم: ما داشتیم خودمون را می شستیم که آب رفت
لبخند مرموزانه ایی می زند و می گوید: باشه
لباس هایمان را شسته اند و خشک هم شده است، برایمان می آورند، نگاهی می اندازیم، پودر لباسشویی روی مانتوی حدیث مانده است، لباسش را می برد تا مجدد آبی بزند تا پودرها شسته شوند، مانتو من را نیز می برد. و این گونه می شود که باز هم آن ها ناراحت می شوند به تصور این که ما چون بدمان می آمد لباس را مجدد آبکشی کردیم!
پ . ن.1. من متولد اسفند 62 هستم و اون سال، سال 72 بود- تابستان 72- با این حساب و با توجه به خاطراتم من 10 ساله بودم،
و حدیث 13 ساله
. خدیجه یک سال ازمن کوچکتره اما صفیه دو سال بزرگتر! رکسانه هم یک سال یا بیشتر از حدیث بزرگتره. اون سال خدیجه می رفت کلاس سوم دبستان، صفیه دوم راهنمایی و رکسانه سوم راهنمایی
پ.ن.2. می دونم سنم تا اینجا براتون خیلی سوال شده بود، خب منم که راوی بدی هستم و تا حالا خیلی از سوال هاتون بی پاسخ مونده، ولی دوست دارم بدونم تا اینجا تصورتون از سن من یا سن حدیث چند ساله بوده، سن زمان خاطرات و یا حتی سن الانم. دوست داشتید بهم بگید
پ.ن.3. اسم ها، نام هایی مستعار است اما نزدیک به نام های واقعی، به همین دلیل در دو پست قبلی اشتباها به جای حدیث نوشته بودم محدثه! تصحیح می کنم که من و مجید و خواهر شماره ی دو یعنی حدیث به سراوان رفتیم.
اندر احوالات ترک شیرازی و دعوای شعرا!

بلافاصله زن مسن ديگري با همان مشخصات لبخند به لب مي گويد: حدیث جان، ساجده جان...


هر چه باشد ما صرفاَ به احترام او برخواستیم! مثل ایرانشهر خانه ی دادممد است که پسرهایش حتی برای سلام کردن نیز از اتاق بیرون نیامدند بلکه فقط از توی اتاق سرک می کشیدند و می خندیدند!!!


















! او هم از من کوچکتر است اما جثه اش!!!

