تبليغاتX
اولین دفتر مشق

اولین دفتر مشق

سال هاي دور از خانه

فقط چند روز

می دونم از دستم عصبانی هستید ولی باور کنید نمی تونستم بیام. مادرم خدا را شکر حالشون خیلی بهتره، از شما هم به خاطر این که به یادم بودید و برای مادر دعا کردید واقعاً ممنونم

از همان بدو ورود دستم را می گذارم توی جیبم تا کسی نبیند؛ مثل دیروز نشسته ایم توی هال، عمو از حیاط می آید داخل هال، طوری راه می رود که زانوی پای چپش خم نمی شود! همین طور که دارد به سمت درب اتاق انتهای هال می رود می پرسد:" اُره، بَچَ دَستی چوون بوتَ؟" می فهمم که از دست من می پرسد. اما کی و چطور دست منو دید؟ من که تمام مدت دستم توی جیب مانتواَم بود؟ مجید به بلوچی جوابش را می دهد. هنوز مرددم که دستم را از توی جیبم دربیاورم یا نه؟ خب حالا همه می دانند، زن عمو هم چیزهایی می گوید؛ نمی فهمم، اما باید با این مضمون باشد که از وقتی آمده دستش توی جیبش است! مجید نگاه ام می کند. آرام آرام طوری که زیاد تابلو نباشد دستم را از توی جیبم درمی آورم، نمی خواهم فکر کنند دستم را قایم کرده بودم! اول دستم را می برم پشتم و کم کم خیلی معمولی می نشیم.
فردا صبح مجید خانه نیست، نمی دانم کجا رفته؟ من و حدیث توی همان اتاقی هستیم که پنجره اش رو به کوچه است؛ دخترها می آیند توی اتاق. من مثل آدم هایی که از یک گنج مهم باخبر شده است صدایشان می کنم و می گویم: این جا را ببینید، این جا یه عالمه کتاب هست! بعد در حالی که چشم هایم از ذوق آن همه کتاب می درخشد پرده را می زنم کنار!
دخترها می گویند: وااااای، نباید دست به این کتاب ها بزنی، مجید دعوامون می کنه هااااا
-    نه، دعوامون نمی کنه؛ شما بیایند ببینید!
اما هیچ کدام از دخترها به کتاب ها دست نمی زنند! اصلاً نزدیک کتاب ها نمی آیند! پرده را رها می کنم و می نشینیم برای صحبت کردن؛ دخترها که از اتاق خارج می شوند هنوز چند لحظه ایی نگذشته است که مجید می آید. نمی دانم از کجا فهمیده که قبل از هر چیز اخم هایش را در هم می کشد و می گوید: مگه به شما نگفتم نرید سر کتاب ها؟
-    چرا؟
-    پس چرا رفتید؟
-    نرفتیم!
چنان با اخم نگاهم می کند که حرف توی دهانم نیمه می ماند!
همان روز راهی ایرانشهر می شویم. به ایرانشهر که می رسیم، باز هم می رویم منزل بابا، توی این دو روز غیبت ما، مامان رفته است منزل محدثه؛ بهتر که بخواهم بگویم این گونه می شود که مهدی و زری می آیند خانه ی بابا دیدن ما! البته با یک جعبه شیرینی نون خامه ای!!! بعد از آن مامان می رود منزل محدثه. ما که برگشتیم مامان هم برگشت
قبل از هر چیز از انگشت پانسمان شده ام پرسید:
-    انگشتت چی شده؟
-    میمون گاز گرفت!
-    مگه کجا بودید که میمون انگشتت را گاز گرفت؟
-    تو پارک بود، من خواستم بهش بستنی بدم، اما اون انگشتم را گاز گرفت!
-    بعد چی شد؟
مجید ادامه می دهد که: هیچی لامصب انگشتش را ول هم نمی کرد، این قدر دستش را کشیدیم تا ولش کرد
-    کشیدید؟
-    آره دیگه
-    اون وقت نگفتید می کشید بند انگشتش را کلاً جدا مي شه؟ الان انگشتت سالمه؟
-    پس چی کار می کردیم؟ انگشتش سالمه، فقط گوشت هاش را خورده!
-    مثلاً با یه چیزی می زنند تو سرش یا با یه تکه چوبی چیزی می زنند بهش؛ این جوری که شما انگشت را کشیدید خدا رحم کرده که بند انگشتش را جدا نكرده.
-    اوووه، اون موقع کی ذهنش به این چیزا می رسید؟
بعد نوبت ما است که از زری بپرسیم.
-    مامان زری را دیدی؟ چه شکلی بود؟ خوشکل بود؟ مهربون بود؟
-    آره دیدم، مثل بقیه ی آدم ها، می خواستید چه جوری باشه
-    خب یعنی چه جوری بود؟
-    جور خاصی نبود
مجید با ایما و اشاره نظر مادر را جویا می شود و مادر مختصر مفید می گوید: نه! اینی که من دیدم برا مهدی زن نمی شه!
منظور مامان را نمی فهمم.
مجید ادامه می دهد: کیه که این را به مهدی بگه؟ آقا عاشق شده، دیگه این چیزها حالیش نیست؟!
باز هم حدیث توی آشپزخانه بود، مشغول کمک کردن، مجید قرار بود برود خرید، من را هم با خودش برد. کوچه را طی کردیم، جاده ی کمربندی را آمدیم این طرف، سراشیبی بعد از جاده را،آمدیم پایین و مسیر خاکی را تا رسیدن به خیابان مولوی طی کردیم، آن طرف خیابان، روبروی کوچه یک مغازه بود، یک سوپری، مجید یک کیلو گوجه خرید، با کمی گلابی، و یک آب میوه، از همان آب میوه های پاکتی، آب آناناس بود. داد دستم، گفت همین الآن بازش کن بخور. نی را زدم توی آن و شروع کردم به خوردن، آرام می خوردم، می خواستم بقیه اش را ببرم برای حدیث. پرسیدم: مگه شما بازار نمی رید؟
-    بازار ما همین جاس! این جا از سبزه میدون و بازار تره بار و این چیزها خبری نیست، هر چی بخوایم همین جاس!
متعجب نگاهش می کنم. ما اصفهان که بودیم همیشه می رفتیم بازار. کمی از آب آناناس را می خورم، بعد از خوردن دست می کشم. مجید می گوید: پس چرا نمی خوری؟
الکی جواب می دهم: دیگه نمی خوام
-    اگه دوست نداری، بندازش، این که فکر کنی بقیه اش را ببری برای حدیث ، این جا از این خبرا نیست. این جا نباید از این کارها بکنی، که بخوای هر چی خوردی نصفش را ببری برای حدیث.
-    ولی من بیشتر نمی خوام
-    پس بندازش
-    ولی هنوز داره
-    داشته باشه، این را تا نرسیدیم به خیابون یا بخورش یا بندازش
برای این که روی حرف خودم بایستم با آن که دوستش داشتم بقیه اش را می اندازم. به منزل که می رسیم برای مادر و حدیث تعریف می کنم که مجید برایم آب آناناس خرید. حدیث جستجوگرانه نگاهم می کند که پس سهم من کو؟
می گویم: مجید نزاشت بیارم، گفت باید بندازمش
مادر به مجید نگاه می کند و می گوید: چرا خب نزاشتی بیاره؟ حالا اونم می خورد، به جا این که بندازیش
-    این جا که اصفهان نیست، اون کارا مال اصفهان بوده
حرف هایش را نمی فهمم

نمی دانم همان روز بود یا فردایش، یا شاید چند روز بعدتر، اما هر چه بود خیلی زود رسید، مادر ما را کناری کشید و گفت: من می رم اما خیلی زود برمی گردم، به محض این که اوضاع روبه راه شد برمی گردم شما را با خودم می برم، فقط چند روز، فقط چند روز باید این جا پیش باباتون بمونید. مامان ما را در آغوش کشیده بود و محکم به سینه می فشرد، از این می گفت که اگر الآن برگردیم باز هم دائی مزاحم مون می شه، برای همین باید برگرده و از دائی شکایت کنه، اون وقت می تونه بیاید و ما را با خودش ببره.
و من با خودم به همه ی آن چه گذشته بود فکر می کردم، به آن روزی که آمدیم خانه و هیچ چیز سرجای خودش نبود، به در که شکسته شده بود، به مادر که نفهمیدم دائی چطور زدش که فقط دستش را گذاشت روی سرش و نشست، به همه ی آن چه گذشته بود فکر می کردم، به پاسگاه که هیچ کار نکردند، به مأمورهای بنیاد که آمدند و بی فایده رفتند
به این فکر می کردم که مادر که بازگردد چه زود می تواند همه ی کارها را روبه راه کند. فقط چند روز! فقط چند روز...
گریه می کردیم و باز هم گریه
من و حدیث و مهدی و مجید و مامان راهی گاراژ شدیم، قرار بود مجید هم با مادر بازگردد و پرونده های ما را بیاورد. چسبیده بودیم به مامان. رسیده بودیم به گاراژ، ما همان جا بیرون گاراژ کنار باغچه ی کنار خیابان که پر بود از گل های صورتی رنگ نشسته بودیم کنار مامان، من سمت چپ و حدیث سمت راست، همین طور داشتیم گریه می کردیم. هیچ کس نبود، من بودم و حدیث و مادر
دست کردم توی جیبم. یک دستمال گلدوزی شده یود، یک دستمال تترون سفید رنگ که رویش دو تا نخل گلدوزی شده بود، وسط نخل ها یک صلیب بود و توی صلیب چند حرف به انگلیسی، دور دستمال یک نوار باریک آبی پررنگ روی حاشیه ی دستمال دوخته بودند. این دستمال را همان روز اولی که رسیدیم ایرانشهر، همان اولین صبحی که منزل دادممد اینها از خواب بیدار شدم محدثه داشت می داد به مجید، من دیدم، محدثه که رفت، رفتم پیش مجید و گفتم: ببینمش
دستمال را داد دستم، نگاهش کردم، زیبا بود
-    این را می دی به من؟
-    این را محدثه داده به من، من نباید به کس دیگ هایی بدمش
-    خب تو هم بدش به من
مجید نگاهی به قیافه ی ملتمس آمیزم انداخته بود و گفته بود: به شرطی که گمش نکنی، خوب مواظبش باشی
-    باشه، قول می دم
-    پس مال تو
اما بعد محدثه که دستمال را توی دستم دید خیلی ناراحت شده بود، با ناراحتی نگاهم کرد و گفت: این دستمال دست تو چی کار می کنه؟
-    از مجید گرفتمش
-    این را من گلدوزی کردم برا مجید. برو پَسش بده، نگفتم که تو از مجید بگیریش
اما وقتی من رفته بودم دستمال را به مجید پس بدهم:
-    مجید بیا دستمالت را بگیر
-    چرا؟
-    محدثه دعوام کرد گفت این مال ِ تواِ
-    اشکال نداره، نگه اِش دار
حالا دستمال توی جیبم بود. تنها چیزی بود که داشتم، دستمال را درآوردم دادم دست مامان
-    مامان
-    جونم
-    این را از ما یادگاری نگه دار، از طرف من و حدیث. بعد با خودم فکر کردم که این دستمال را محدثه دوخته و من هم آن را از مجید گرفته ام! برای همین ادامه دادم از طرف من و حدیث و محدثه و مجید، کلاً همه مون، با مهدی! در حالی که هق هق گریه صدایم را بریده بریده می کرد ادامه دادم مامان تو هم یه چیزی به ما یادگاری بده
مادر هم چیزی نداشت! مگر ما چطوری آمده بودیم؟ ما بودیم و خودمان! مادر کیفش را گشت، بعد ساعت سیکو صفحه آبی اش را از روی دستش باز کرد و بست روی دست حدیث، دوباره کیفش را گشت، خودکار کوچک طلایی رنگ توی کیفش را که ماشین از رویش رد شده بود و حسابی لِه اَش کرده بود را درآورد و داد دستم، گفت: ببخشید دیگه چیزی ندارم
خودکار را محکم گرفتم توی دستم و دوباره خودمان را انداختیم توی بغل مامان
اتوبوس قدیمی سفید رنگ با خط های قرمز از جلویمان داشت رد می شد. این همان اتوبوسی بود که قرار بود همه ی امید و گذشته و حال و آینده ی ما را با خودش ببرد، این همان اتوبوسی بود که ...
کسی صدا زد: بسه دیگه، اتوبوس داره می ره
حدیث گفت: مامان امروز 24 شهریوره
من و حدیث را به زور از مامان جدا کردند، مادر سوار شد، خدایا یعنی مامان اون لحظه چه حالی داشته؟
با نگاه بدرقه اش کردیم. هنوز مامان کامل سوار نشده بود که اتوبوس شروع به حرکت کرد، مادر را از پشت شیشه ی جرم گرفته ی اتوبوس هنوز هم می توانستیم ببینیم. خدایا
برایمان دست تکان می داد و ما دنبال اتوبوس می رفتیم، اما اتوبوس تندتر از آن می رفت که ما را یارای رفتن بود. غبار اتوبوس روی جاده بود و ما همچنان نگاه مان به مسیر. داشتیم گریه می کردیم. نمی دانم چقدر زمان گذشته بود؟ شاید هنوز از دوردست اثری از اتوبوس بود که مهدی نهیب زد:
بسه دیگه، تا کی می خوایند این جا وایسید؟ بسه
خدایا، هنوز آن جاده ی کذایی توی ذهنم است، هنوز هم پس از سال ها غبار فراموشی روی آن ننشسته، آن اتوبوس که مادر را با خود برد، به دوردست ها...
مهدی نهیب می زد: بسه دیگه، گریه نکنید
اما من و حدیث همچنان نگاه مان به جاده بود، چقدر روبرگرداندن از آن جاده و بازگشتن سخت بود و جانکاه...

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 بهمن1388ساعت 17:57  توسط کلاس اولی  | 

هر چه خدا خواست همون شد

هر چه که ما خواستیم نه اون شد      هر چه خدا خواست همون شد
چند روزی مونده بود به تاسوعا، عاشورا که تماس های برادز شماره ی یک شروع شد. اول با لحن شوخی و خنده و سرکاری که ما اومدیم اصفهان و شما هم بیایند! یا این که تو چرا نشستی قم؟ بلند شو بیا اصفهان.
خلاصه هر روز زنگ می زد و می خواست که برای تاسوعا، عاشورا برم اصفهان!
بعد معلوم شد که قراره خودشون اون تاریخ برند اصفهان برای همین می خواد منم برم، اما من اصلا علاقه ایی به اصفهان رفتن نداشتم برای همین مثلاً آخرین بار این جوری شد:
-    پس تو که هنوزقمی؟
-    پس کجا باشم؟
-    اصفهان دیگه، مگه نمی خوایند ما را ببینید؟
-    خب شما که می یاند اصفهان، یه ذره فرمون را کج کنید یه سرم قم بزنید
-    نه ما 2000 کیلومتر می یایم تا اصفهان شما هم 10 کیلومتر بیاید اصفهان
-    می دونید چیه؟ اخه ما را اصفهان راه نمی دند!
-    جدی؟
-    آره
خلاصه برادر شماره ی یک با خانواده اومدند اصفهان و ما نرفتیم.
جمعه برخلاف همیشه که زودتر از 2 بعد از نیمه شب نمی خوابیدیم، چون سیستم دست خواهرم بود! ساعت 11 رفتم خوابیدم، خواهرمم بعد از من خوابیده بود. نیمه های شب با صدای تلفن از خواب بیدار شدم. از اصفهان بود...
شماره ی مامان بود، اما خواهرم پشت خط بود، خبر، خبر شوک آوری بود، ته دلم خالی شد؛ خواهر شماره ی یک واضح حرف نمی زد و این بیشتر ادم را کلافه می کرد
مامان تصادف کرده بود...
نصفه شب نشد راه بیفتیم. صبح تاسوعا حرکت کردیم، مستقیم رفتیم بیمارستان، مامان اونجا بود، روی تخت، داشت درد می کشید، درد را می شد توی چهره اش دید، به وضوح، چشم هاش قلوه ی خون بود و به حدی ورم کرده بود که باز نمی شد، به پاش وزنه آویزون بود.
تاسوعا و عاشورا و روز بعد را بیمارستان بودیم؛ کلاس هام را برای یک هفته نرفتم، پیش مامان بودم، احساس می کنم با هیچ کس به اندازه ی خودم راحت نیست؛ امروز بلاجبار برای کلاس هام برگشتم اما خیلی ناراحتم، از این که مجبورم مامان را تنها بزارم عذاب وجدان دارم. سعی می کنم دوباره برگردم

انگار باید تاسوعا، عاشورا را می رفتیم اصفهان!

پ.ن.1. خدایا شکرت
پ.ن.2. برای مامانم دعا کنید
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 دی1388ساعت 23:39  توسط کلاس اولی  | 

انگشتم

دنبال مردی در لباس بلوچی می گشتم تا تصویر لباس مردان بلوچ را ببینید، این عکس را دیدم، گفتم لطفش صد چندان است...


با مجيد از خونه مي ريم بيرون تا اين شهر ناشناخته را ببينيم. حديث اصرار دارد تا عمه را ببيند، زني به نام روزخاتون كه جايي در خاطراتش در كودكي پاي او را به ستون بسته تا جايي نرود! و الان حديث مي خواهد بداند آن زن كيست؟ چه شكلي ست و ...
به خانه ايي مي رويم كه مجيد احتمال مي دهد روزخاتون آنجا باشد، حياط خاكي را طي مي كنيم، از درب کوچک و آهنی اتاق داخل می شویم. اتاق محقری ست که با یک پرده دو نیمه شده. می نشینیم، روبروی یمان یخچال و کنارش قمقمه ی آب است. دختری تیره رنگ از قمقمه کمی آب داخل پارچ می ریزد و با لیوان آب می آید تا همچون بقیه ی خانه ها با آب پذیرایی یمان کند. در دیگر خانه ها نیز یک لیوان می آوردند و دخترکان همین گونه ایستاده آب را داخل لیوان می ریختند و به نفر اول تعارف می کردند، بعد لیوان را گرفته، مجدداً آب کرده و به نفر بعد تعارف می کردند تا نفر آخر. در هوای گرم آن جا آب خنک و گوارا بهترین پذیرایی بود برای یمان اگر چه کمی غریب.
اما این جا، آن قمقمه های جرم گرفته و آب نه چندان خنک و دخترکی که صورتش را با چادر پوشانده، همه دست به دست هم می دهد تا میل چندانی برای نوشیدن نداشته باشیم! بیش از من شاید حدیث این گونه است، با اکراه لیوان را می گیرد و جرعه ایی می نوشد.
حضور افراد را به یاد ندارم، تنها در خاطرم همین است که دخترک پس از پذیرایی! پشت پرده رفت و مدام سرک می کشید و می خندید، مثل پسرهای دادممد. از این نحوه ی برخورد آدم ها بدمان می آید. بی احترامی یشان ملموس است. مدام به مجید غر می زنیم که بریم، هنوز 5 دقیقه نشده که بلد می شویم.
احتمالاً تا منزل بعدی مسیر را پیاده می ریم. میان کوچه های کثیف و خاکی، این کوچه ی آسفالت و ساختمان های سنگ مرمر یا آجری خودنمایی می کند، نه مثل محله ی عمو که خانه ها کاه گلی اند. زنگ می زنیم و وارد می شویم. حیاط موزاییک شده و باغچه ی کوچک حیاط به سبک و سیاق خانه های اصفهان است. از در آهنی اما رنگ خورده ی اتاق که وارد می شویم برای لحظه ایی فرش کف اتاق و بعد پرده ی جلوی راه پله های نظرمان را جلب می کند، که بیشتر نمای خانه را همچون خانه های آشنای ما در اصفهان کرده است اما آنچه غیر طبیعی می نماید قاب های دیوار است! از همان ابتدای در ورودی به فاصله ی 10 سانت به 10 سانت یک قاب به دیوار زده اند! عکس، نوشته های پولک و منجق دوزی شده، آیینه و... .
می گوییم: اوووه، چرا این قدر قاب به دیوارشون زدند؟
و مجید پاسخ می دهد: اینا را ول کن، این جا فکر می کنند اگه قاب بیشتر به دیوار بزنی شیک تره!!!!!
صاحب خانه لبخندی می زند و دخترها دوریمان می کنند. دختران قد و نیم قد و پشت سرهم. سلام مجید جان، سلام حدیث جان، سلام ساجده جان!
لحن شان کمی غریب است اما صمیمی، این جا هم همه در لباس بلوچی با چادرهایی که به سبک و سیاق خودشان سرشان کرده اند هستند. پس از سلام و روبوسی های معمول می نشینیم. دخترها زود صمیمی می شوند. اما اسم هایشان سخت است، البته بزرگترین فرزندشان پسر است و به ترتیب می شوند:
سعید، سعیده، سمینه، سمیره، سلامه . سلامه از همه کوچکتر و صمیمی تر است. لباس فارسی به تن دارد بیشتر با حدیث اخت می شود. جو خانه راحتی بیشتری را به انسان منتقل می کند. این جا منزل آذر است. من نمی شناسم اما جایی در خاطرات حدیث این زن، حضور دارد. کسی که حدیث فکر می کرد عمه ی ما می شود اما الان می فهمیم که او دختر عمه ی ماست. دخترِ عمه ی بزرگ مان « کلمپر» به فتحه ی کاف و لام و ضمه ی پ .kalampor
تلفن زنگ می زند، با مجید کار دارند. به اتاقی دیگر می رود تا صحبت کند. من توی عالمی دیگرم، اما دخترها را می بینم که گوشی تلفن کنار تلویزیون را دست به دست می کنند. و بعد سمینه به سراغ من می آید:
-    بیا
-    چیه؟
-    هیس، نگاه کن، گوش کن
گوشی را می هد دستم. مکالمه را می شنوم، مجید است و شخصی دیگر. می گویم:
-    وااااای، زشته، بده
-    نه طوری نیست
-    مجید دعوا می کنه هااااا
-    نه، اشکال نداره
من هم که اولین بار است گوشی تلفن را به دستم گرفته ام با کمی کنجکاوی گوش می کنم، اگر چه هیچی نمی فهمم، آخر آن ها به فارسی حرف نمی زنند. اما لحظه ایی حس می کنم مجید مخاطبش منم، چیزی می گوید که حس می کنم بدین معناست که گوشی را بگذارم. کمی مرَدََدَم که مجید می آید، با عصبانیت نگاهم می کند، می مانم که چه بگویم، حرف توی دهنم می خشکد، این که من اصلا هنوز 30 ثانیه هم نیست که گوشی را گرفته ام و یا این که گوشی را به من دادند، برنداشتم! گوشی را می گذارد و می رود تا بقیه ی مکالمه  اش را انجام دهد.
دخترها غیب شده اند!
حدیث کمی با آذر حرف می زند، آذر از گذشته می گوید: از زمانی که حدیث پشت یخچال پنهان می شده و شعر می خوانده که: " گریه نکن مادر، من پشت یخچالم " و از زمانی که او با سعید و سعیده همبازی بوده، از افتادن حدیث توی چاه و این که سعید او را گرفته، برخی ها را حدیث تایید می کند و برخی ها را اصلاح و حدیث از این می گوید که سبک و سیاق خانه ی شما مثل خانه ی فارس هاست و آذر می خندد. مجید به میان می آید که: فکر نکن این ها خونه زندگی شون این جوریه، پولدارند. ما خیلی از این ها پولدارتریم. ما دو تا دو تا فرش تو خونمون پهن بوده در صورتی که این ها تازه این جوری شدند!
آذر بدون این که ناراحت بشود لبخند می زند!
دخترها هر کدام حرفی می زنند، سلامه می رود یک سنجاق سینه می آورد که شکل یک کلاه است، آن را می زند به سینه ی حدیث و بعد آذر دو قواره پارچه به هر کدام از ما می دهد، یک قواره ی سبز رنگ با گل های ریز داخل خود پارچه، به نظرم خیلی زشت است و خدا را شکر می کنم که آن را داد به حدیث و یک قواره ی قهوه ایی رنگ با طرح های تو در تو و شلوغ، پارچه ی لطیفی است و از این که این را به من داده خیلی خوشحال تر می شوم! پارچه ی من از پارچه ی حدیث خیلی بهتر است.
از خانه ی آذر که بیرون می آییم، مجید دعوایم می کند که چرا گوشی را برداشتم؟
- من ورنداشتم، اونا گوشی را بهم دادند.
خب اونا بدند، تو باید بگیری؟
بعد به فروشگاهي بزرگ مي ريم ، دو ضلع مغازه يخچال بود و وسط مغازه نيز دو ميز دايره شكل با صندلي هايي به دور آن خودنمايي مي كرد. لحن كلام و صحبت هاي مجيد و فروشنده به خوبي نشان مي داد كه فروشنده غريبه نيست؛ حتي درباره ي ما هم پرسيد! اين كه آيا ما خواهرهاي مجيد هستيم ؟ و پاسخ مجيد كه بله از اصفهان اومديم! البته همه ي صحبت هاي شان به بلوچي بود اما به وضوح مي شد فهميد كه موضوع صحبت ما هستيم. از مجيد مي پرسم: اين كيه؟
-    تو نمي شناسي!
مجيد در عوض پاسخ مي گويد: هر چي مي خوايند برداريد!
-    با ذوق و ناباوري مي پرسم: هر چي مي خوايم؟
-    آره
-    يعني هر چي دوست داشتيم؟
-    آره ديگه
ما هميشه در آرزوي يك بستني بوديم يا يك نوشمك، يا حتي يك آدامس. باورم نمي شود. مثل آدمي كه به گنج رسيده باشد با حدیث شروع به انتخاب مي كنيم.
-    من نوشمك مي خوام، 2 تا!
-    منم نوشمك مي خوام، منم 2 تا!
-    بستني هم مي خوايم. نفري دو تا!
-    مطمئنيد دو تا؟
-    آره
حديث يك آبميوه هم انتخاب مي كند، از همان آبميوه هاي پاكتي
-    تو هم مي خواي؟
-    نه من نمي خوام. من از اينا مي خوام. يك پِپسي انتخاب مي كنم كه البته آن زمان نمي دانستم نامش چيست! فقط چون اين قوطي فلزي را دست خيلي ها ديده بودم مي گويم: من از اينا مي خوام
-    مطمئني؟ اين ها خوشمزه نيستندا
-    آره، مطمئنم، من از همينا مي خوام.
حديث هم با تاكيد مي گويد: نه ساجده، از اينا برندار، خيلي بدمزه اند.
-    ولي من از اينا مي خوام
مجید : اگر نخوري دعوات مي كنما
-    باشه
آبميوه و پپسي را مي گيريم و مي نشينيم سر ميز، بَلَد نيستم درب اين قوطي فلزي را باز كنم، مجيد برايم باز مي كند. حديث دارد آبميوه اش را مي خورد. جرعه ي اول را كه مي خورم، نزديك است كه بالا بياورم! مي گويم: خيلي بدمزه س، مجيد تو مي خوري
-    مجيد قوطي را از دستم مي گيرد و يك جرعه مي نوشد. او هم با چهره ايي در هم كشيده قوطي را به حديث تعارف مي كند
-    حديث هم تنها يك جرعه مي خورد!
مي پرسم: پس چي كارش كنيم؟
مجيد با خونسردي مي گويد: مي اندازيمش
-    ولي حيفه، ما هيچيش را نخورديم
-    خب نخورده باشيم
و جلوي چشم هاي متعجب من قوطي پر و بدطعم پپسي را مي اندازد توي سطل. بلند مي شويم كه برويم. نفري دو تا كيم و دو تا نوشمك توي جيب هاي مانتويمان است. مجيد مي گويد: زود بخوريد تا آب نشده
اولين بستني چوبي را دستمان مي گيريم و مشغول خوردن مي شويم. ما را به پارك  بسيار كوچكي مي برد كه هيچ اسباب بازي ای ندارد، در حقيقت به اندازه ي يك فضاي سبز است اما وسط آن دو تا قفس كوچك فلزي خودنمايي مي كند، با ميمون هايي درون آن. با شوق نزديك شان مي شويم. اولين بار است كه ميمون را از نزديك مي بينيم. چند نفر ديگر هم هستند. يك پدر با دختر كوچكش دارد به ميمون ها پفك مي دهد. به حديث مي گويم : بيا ما هم بهشون غذا بديم، مجيد اينا بستني مي خورند؟
-    نمي دونم، بهشون بده ببين مي خورند يا نه.
قفس يك جداره بيشتر ندارد، بستني را از فضاي كوچك و مربعي شكل ميان نزده ها داخل قفس مي گيريم و منتظرم ميمون به سمتم بيايد، ميمون به طرفم مي آيد و اين مرا ذوق زده مي كند اما...
اما ناگهان متوقف مي شود، كمي پايين تر از جايي كه من بستني را گرفته ام، درد شديدي در انگشت دست ديگرم احساس مي كنم و فريادم به هوا مي رود.
اَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَ بستني را رها مي كنم و بالا و پايين مي پرم، اشك از چشمانم جاري ست. همه نگاهم مي كنند، مجيد دستم را مي گيرد و شروع به كشيدن مي كند، ميمون خوش خوراك انگشتم را رها نمي كند! بلاخره مجيد موفق مي شود انگشتم را از دهان ميمون بيرون بكشد. انگشت اشاره ي دست راست! حالا بند اول انگشتم ناخن ندارد، گوشت هايش را ميمون با اشتهاي تمام خورده و خون بيش از هر چيزي ديده مي شود.
مجيد دعوايم مي كند كه انگشتم را نگاه نكنم:
-    تو نگاه نكن، چشم هات را ببند.
محكم انگشتم را مي گيرد توي دستش و به راه مي افتيم. كمي آن طرف تر در حالي كه دارم هق هق مي كنم، مي گويم:
اون موقع كه بالا و پايين مي پريدم بستنيم افتاد، نوشمكامم افتادند
مجيد مي گويد: اشكال نداره
حديث نوشمك خودش را درمي آورد و يكي از آن ها را به من مي دهد، بيا مال منو بخور...
در حالی که نگاه حدیث به دست مجید است که محکم انگشت مرا در آن گرفته، نوشمک را از جیبش بیرون می آورد و به دستم می دهد. در چند قدمی پارک  به منزلی می رسیم با درب کوچک و آبی رنگ، آبی بسیار ملایم، شاید کمی به طوسی بزند. مجید می گوید: این جایی که می رویم هم اسم من است، مجید داشاد!
در می زند. دختری جوان در می گشاید. نیاز نیست که باز هم بگویم لباس بلوچی به تن دارد.
-    مجید هست؟
-    نه، بیایند تو
داخل می شویم. چقدر فضای خانه آشنا و آرامش بخش است. سبک خانه های قدیمی که دور تا دور حیاط را اتاق می ساختند و وسط حیاط باغچه ایی بزرگ بود و البته یک حوض بزرگ. همه چیز مثل خانه های قدیمی و دوست داشتنی است. مرا می نشانند سر حوض. مجید از دختر می خواهد تا باند و بتادین بیاورد.
-    چی شده؟
-    میمون دستش را گاز گرفته
-    همین میمونه این جا؟
-    آره
باند و بتادین را می آورد؛ دوباره از من می خواهند تا چشم هایم را ببندند، فکر می کنند که من می ترسم. اما من دوست دارم انگشتم را ببینم. برای همین وقتی حدیث می خواهد چشم هایم را بگیرد نمی گذارم و می گویم خودم چشم هایم را می گیرم، بعد یواشکی لای انگشت هایم را باز می کنم و انگشتم را نگاه می کنم. سرانگشتم فقط قرمز است، رنگ زلال و زنده ی خون انگشتم را پوشانده. بتادین می زنند و باندپیچی می کنند. بعد دعوتمان می کند به داخل اتاق.
هیچ کس منزلشان نیست. دختر راحت و صمیمی با مجید صحبت می کند و این کمی برای ما عجیب است. درخت های توی باغچه چشمک می زنند. می رود برایمان از درخت میوه می چیند، درست یادم نیست گریپ فروت است یا میوه ایی دیگر. در هر حال این اولین منزلی است که در این دو شهر و در این چند روز به جز آب و چایی که ما نمی خوریم برایمان میوه هم می آورند، این ما را بسیار ذوق زده می کند. مخصوصاً که میوه را از درخت برایمان می چیند.
حدیث می خواهد برود دستشویی، دست شویی آن سوی حیاط است، آن سوی باغچه ایی که به باغ بیشتر شباهت دارد تا باغچه، برای همین می ترسد. دختر همراهی اش می کند و بعد از این که بازمی گردد از خانه ی آن ها خارج می شویم.
مجید مرا به نزدیکترین درمانگاه شهر و یا شاید تنها درمانگاه شهر می برد. که اتفاقاً بزرگ هم نیست. وارد اتاق دکتر می شویم روی تخت می نشینم. دکتر با روپوش سفیدش به طرفم می آید و می پرسد که چه شده، مجید توضیح می دهد که میمون دستش را گاز گرفته؛ یک سطل قرمز بزرگ می گذارند جلوی پایم تا باند پیچی را که باز می کنند بریزند داخل آن. دکتر می پرسد:
-    خودتون باند پیچی کردید؟
-    بله
-    خب این که خیلی خوب باند پیچی شده، دیگه دکتر نمی خواست بیاریدش!
-    من خودم یه مدت این جا بودم، همین کارها را انجام می دادیم.
-    پس همکاریم
-    تقریباً
-    با کی بودید؟
-    با دکتر فلانی و آقای فلانی و ....
-    بله، بله، می شناسمشون
دوباره از من می خواهند که چشم هایم را ببندم!
-    نمی خوام، می خوام نگاه کنم.
-    نه، می ترسی اونوقت، می خوای گریه کنی!
می گویند چشم هایم را محکم ببندم، من هم می بندم، بعد دستم را می گذارم روی چشمم، چشم هایم را باز می کنم و از لای انگشتان، انگشت قرمزم را نگاه می کنم که ناخن ندارد.
انگشتم را که باندپیچی می کنند راهی خانه می شویم. توی تاکسی به حدیث می گویم حالا مجید را دعوا می کنند؟!
-    نمی دونم؟ شاید
-    من انگشتم را نشون هیشکی نمی دم
-    چی کارش می کنی؟
-    می زارمش تو جیبم
-    خب آخرش که باید درش بیاری، مثلاً چطوری می خوای غذا بخوری؟
-    خب با اون یکی دستم می خورم، دستم را همش می زارم تو جیبم.
می رسیم منزل عمو و من از همان لحظه ی ورود دستم را می گذارم داخل جیبم تا کسی انگشت باندپیچی شده ام را نبیند.
پ.ن.1. حدیث دعوایم می کند که چرا پست هایم کوتاه است؟ چرا داستان را جاهای حساس تمام می کنم و ...
می گویم: خب بسه دیگه، 5 صفحه شده! بعدم مگه سریال های تلویزیون را جاهای حساس تموم نمی کنند؟
می گوید: مگه نمی بینی که مردم چقدر فحش شون می دند؟!
آخرش مجبورم کرد تا یک صفحه ی دیگر بنویسم!
پ.ن.2. در این ایام خاص التماس دعای ویژه

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 دی1388ساعت 0:1  توسط کلاس اولی  | 

آب رفت!

هنگام نماز است، رکسانه برایمان جانماز پهن می کند و بعد با ذوق می رود سراغ جعبه ی کمک های اولیه که درست روبروی ما به دیوار کوبیده شده - یعنی سمت قبله-  در جعبه ی کمک های اولیه را باز می کند و دو مهر نو از گوشه ی جعبه بیرون می آورد با لبخند می گوید: « من همیشه می دونستم که شما می یاند، می دونستم که شیعه اید، برای همین براتون دو تا مهر نگه داشتم .»
با خودم فکر می کنم از کجا می دونست که ما یه روز می یایم؟؟؟!!! این قدر مطمئن که برامون مهر نگه داره؟ به این فکر می کنم که اون از داشتن دخترعموهایی به اسم ساجده و حدیث خبر داشته!
نماز را می خونیم و قاعدتا شام را هم می خوریم، جای ما را توی اتاق مجید و یونس پهن می کنند، من و حدیث و مجید
من می خوام کنار مجید بخوابم و حدیث هم
-    من وسط
-    نخیر، من وسط می خوابم
-    اِ من می خوام کنار مجید باشم
-    خب منم می خوام کنار مجید باشم
-    بسه، دعوا نکنید، خب اصلا من وسط می خوابم که کنار هر دوتون باشم، خوبه؟
-    آره
-    آره، خوبه
من سمت راست و حدیث سمت چپ مجید می خوابیم، من مدام می نشستم تا تسلط بیشتری روی حرف ها داشته باشم اما مجید که سعی می کرد ما بخوابیم هر بار گوشزد می کرد که: دراز بکش!
صبح است و تازه از خواب بیدار شده ایم، یه جورایی تازه مجید بیدارمان کرده، در حالی که هنوز توی رختخواب هایمان نشسته ایم یک دفعه در باز می شود و یونس به داخل می آید!
من و حدیث همزمان یه جیغ بلند می کشیم و در حالی که مانده ایم موهایمان را چگونه بپوشونیم کله هایمان رفت وسط پاهای مجید که همین طور دراز بود و بعد ملحفه را کشیدیم روی سرمان
یونس با این که اوضاع را این گونه می بیند نمی دانم چرا اصلا حس نکرد باید از اتاق برود بیرون! مجید نهیب زد: برو بیرون، دیگه هم بدون یالا (یا الله) نمی یای تو اتاق
یونس از اتاق رفت بیرون و مجید گفت: بلند شید روسری هاتون را سرتون کنید؛ هنوز روسری ها را درست سرمان نکرده ایم که یونس یالا(یا الله) می گوید و می آید داخل! دوباره جیغ مان به هوا می رود. مجید خطاب به یونس چیزی می گوید: احتمالا با این مضمون که بعد از یالا گفتن کمی مکث می کنند و بعد به داخل می آیند. یونس با مجید چند جمله بلوچی حرف می زند و می رود.
 بعد از رفتن او مجید کمی صحبت می کند: رفتید بیرون با بچه ها حرف بزنید، با رکسانه و صفیه و خدیجه، دخترهای خوبی اند، الان که شما برید بیرون همه ی کارهاشون را انجام دادند ناهار ظهرشون هم آماده کردند با این که هم سن و سال شما هستند. موهاشون را هم ببینید، ببینید موهاشون چقدر بلند، نه که مثل شما همش برند موهاشون را بچینند، ببینید همیشه چادر سرشونه، نه که مثل شما تا یکی می یاد تو اتاق جیغشون بره هوا ... .
-
از اتاق می آییم بیرون، شاید هنوز ساعت 7 صبح هم نشده باشد ولی همان طور که مجید گفته بود کل خانه جارو شده، بعلاوه ی حیاط و باغچه، حیاط سیمانی بزرگی ست یک قسمت جلوی درب هال که بعد جلوش باغچه است، سمت چپ باغچه حیاط شکل راهرو به خودش گرفته و انتهای این راهرو سمت چپ حمام و بعد از آن دستشویی ، تقریبا از روبروی دیوار بین دستشویی و حمام باغچه تمام شده و روبری دستشویی دوباره  راهروی سیمانی دیگر است، اواسط این راهرو شیرآب و حوض کوچک سیمانی هم هست، بعد دوباره ادامه ی راهرو تا برسیم به ضلع دیگر باغچه، حالا یک راهرو کوچک دیگر که پشت دیوارش آشپزخانه است، تقریبا تا یک سوم ضلع باغچه، بعد دوباره روبروی آشپزخانه حیاط بزرگ می شود.
می روم دستشویی، موقع بیرون آمدن هر چی نگاه می کنم از شیر آب خبری نیست؟! پس چطوری باید ... فقط یک آفتابه ی خالی! حدیث پشت در منتظر است، می گویم: حدیث
-    بله
-    ببین این جا شیر آب نداره! این آفتابه را برام آب می کنی؟
-    بده، شیرشون بیرون دستشوییه!
بعداً از مجید می پرسیم: چرا شیر آب بیرون دستشویی بود؟
-    عمو گذاشته، برای این که کسی که می ره دستشویی خیلی آب نریزه!
-    وا؟ یعنی چی خیلی آب نریزه؟
-    یعنی این که یه آفتابه آب ببره و بیشتر از اون هم استفاده نکنه
-    خب اگه یه نفر بیشتر از یه آفتابه آب لازم داشت چی؟
-    ابن کار را کرده که یه نفر بیشتر از یه آفتابه آب لازم نداشته باشه!
دست و صورتمان را که می شوییم دوباره به هال برمی گردیم، اما همه جا صوت و کور است! سکوت سنگینی بر خانه حکم فرما شده، گویی هیچ کس نیست! تنها در کمال تعجب می بینیم در همین چند لحظه ایی که ما دست و صورتمان را شسته ایم سفره ی صبحانه نیز پهن شده، اما تنها دو بشقاب املت در آن است! می نشینیم کنار دیوار، کمی منتظر می شویم، اما هیچ کس نمی آید، هیچ صدایی هم نمی آید! به هم نگاه می کنیم، یعنی بقیه کجاند؟
- نمی دونم!
- یعنی ما بشینیم سر سفره، صبحانه مون را بخوریم؟ یعنی این دو تا بشقاب مال من و تواِ؟
- لابد دیگه، آخه هیشکی نیست!
می نشینیم سر سفره و مشغول خوردن می شویم که صلاح الدین و اسماعیل می آیند، می نشینند سر سفره و از کنار بشقاب های ما مشغول خوردن می شوند! کمی بعد تر بقیه ی دخترها هم می آیند! همه از همان درب حیاط می آیند! یعنی اون وقت تا حالا کجا بودند؟!!!
آن ها نیز می آیند و از کنار بشقاب شروع به خوردن می کنند! متحیرانه به هم نگاه می کنیم؟ یعنی اشتباه کردیم؟ یعنی اینا مال ما نبود؟
اصفهان صبحانه را همیشه سیر می خوردیم، مادرم همیشه می گفت: صبحانه را تنها بخور، ناهار را با دوستت، شام را بده به دشمن. حالا هم فکر می کردیم باید صبحانه یمان را سیر بخوریم، اما هنوز چیزی نخورده ایم که ظرف ها خالی می شوند! گرسنه کنار می کشیم. سفره را جمع می کنند و باز هم ما می مانیم و اتاق خالی و سوت و کور خانه ی عمو! کمی منتظر می شویم اما از کسی خبری نیست! به حیاط می رویم
سمت راست باغچه مربعی شکل و بزرگ منزل عمو، روبروی آشپزخانه، بچه ها نشسته اند، یادم نیست مشغول چه کاری، احتمالا گلدوزی
می رویم کناردخترها می شینیم ، رو به یکی از آن ها می پرسم: اسمت چیه؟
-    خدیجه
-    چند سالته؟
-    9 سال
-    جدی؟ پس یک سال از من کوچکتری
رو به یکی دیگر از دخترها می پرسم:
-    اسم تو چیه؟
-    صفیه
-    چند سالته؟
-    11 سال
-    چه جالب، پس یک سال از من بزرگتری
رو به آخرین دختر می پرسم:
-    اسم تو چیه؟
-    رکسانه
-    چند سالته؟
-    13 سال
حدیث می گوید: چه جالب، پس من و تو هم سن هستیم. من همیشه فکر می کردم اسم تو رقیه بوده، همیشه به ساجده می گفتم که اسمت رقیه بوده. من یادمه که انگشتت قطع شده بود، برای ساجده هم تعریف کردم، این انگشتت بود، نه؟ (فکر کنم انگشت اشاره اش را نشان می دهد)
از این که حدیث خیلی راحت تصورش را راجع به اسم رکسانه می گه یه کم خجالت می کشم، آخه به نظرم رقیه اسم قشنگی نیست!
رکسانه در حالی که دستش را نشان می دهد می گوید: نه، شصتم بود.
رو به خدیجه می گویم: موهاتو ببینم
موهاش را نشانم می دهد، موهایی که دوتایی بافته شده و بافته شدش تا پایین کمرش می آید، یعنی وقتی نشسته دقیقا موهایش به زمین می رسد!
-    وای موهات چقدر بلنده
رو به صفیه می گویم: موهای تو را هم ببینم. حدیث با لبخند به رکسانه می گوید: تو هم موهات را نشون بده، این حالا می خواد یکی یکی موهای هر سه تاییتون را ببینه!
موهایشان را نشان می دهند. موهای هر سه نفرشان دوتایی بافته شده و بافته ی شده ی آن تا پایین کمرشان است.
می گویم: شما همیشه چادر سرتونه؟
-    آره
-    خسته نمی شید؟ اذیت نمی شید؟
-    نه، چرا اذیت بشیم؟
-    همین طوری با چادر کار می کنید؟
-    آره
باغچه ی بزرگ و زیبای وسط حیاط چشمک می زند، نگاهی به باغچه می اندازیم، درخت مو، انار و نخل
-    این درخت خرماس؟
-    آره
-    وای چقدر نازه، خرماها را ببین
دست دراز می کنیم و یک دانه خرما می کنیم که یک دفعه همه ی دخترها اعتراض می کنند: چرا کندید؟ الان درخت قهر می کنه، وااااااای اگه بابام بفهمه دعوا می کنه، نباید الآن از درخت چیزی بکنید و ...
متعجب نگاهشان می کنیم، دانه ی  خرما تو دست حدیث همین طورمی ماند، کاش نچیده بودیم، دیگر حتی حس خوردنش هم نیست! یعنی چیدن یک دانه خرمای نارس این همه... 
بعد که از هم جدا شدیم حدیث زیر لب گفت: چقدر تابلو می پرسی؟
-    چی را؟
-    این جوری یکی یکی بهشون می گی موهاتون را ببینم، خب این جوری می فهمند مجید گفته
-    پس باید چی کار می کردم؟
-    نمی پرسند که، همین طوری باید دقت می کردی تا ببینی نه که ازشون بپرسی تازه این قدر تابلو هی می پرسی اسم تو چیه، اسم تو چیه!
زن عمو می آید و می گوید که برویم حمام تا گرد راه شسته شود بعد هم دو دست لباس بلوچی از لباس های بچه ها می دهد تا بپوشیم و می گوید لباس هایمان را بدهیم تا بشوید!
- وااااای، لباس هامون را بدیم زن عمو بشوره؟!(از خجالت نزدیک است که آب شویم)
- نه خودمون می شوریم
- نمی خواد، خومون بلدیم بشوریم
به بلوچی به برادرم می گوید که ما بدمان می آید او لباس هایمان را بشوید و می رود، دارد می رود که برادرم می گوید: لباس هاتون را بدید بشوره
می گوییم: ولی زشته
- نه اشکال نداره، اگه ندید ناراحت می شند
و این گونه لباس هایمان را می دهیم تا بشویند و بعد علی رغم این که دوست نداریم لباس های آن ها را به تن کنیم به حمام می رویم و لباس های آن ها را به تن می کنیم!
رخت کن سیمانی و حمامی که کف و دیوارهاش سیمان شده، گوشه ی حمام دو تا قمقمه آب است، با تعجب نگاهی به قمقه ها می اندازیم و شیر آب را چک می کنیم، آب می یاد، پس علت وجود قمقه ها چیه؟
مشغول شستن می شویم، اگر چه عادت به ریختن آب زیاد نداریم اما عالم بچگی و... یادگرفتیم که توی حمام خودمان را بشوریم نه این که آب بازی کنیم، داریم خودمان را می شوریم که مجید در می زند، زود باشید بیاید بیرون
-    باشه، یه کم دیگه مونده
کمی بعد باز در می زند که: این همه آب نریزید
-    باشه، ما که آب نریختیم
باز هم در می زند: زود باشید، این همه هم آب نریزید
داریم سرمان را می شوییم که...
آب نمی یاد!
-    وای این قدر آب ریختیم تا آب رفت؟
-    حالا چی کار کنیم؟
دست به دامن قمقه های آب می شیم، سرمان را می شوییم و می آییم بیرون. مجید در حالی که توی باغچه را نشان می دهد، می گوید: ببینید چقدر آب ریختید
 نگاهی به باغچه می اندازیم، باغچه پر شده از آب - آب و کف صابون-  مگه آب تو چاه نمی ره؟
-    نه می ره تو باغچه
نگاهی به مسیر آب می اندازیم، آب حمام با لوله ایی به باغچه هدایت می شود؛ حدیث با خجالت می گوید: وای این همه آب را ما ریختیم؟!
به مجید می گوییم: ما داشتیم خودمون را می شستیم که آب رفت
لبخند مرموزانه ایی می زند و می گوید: باشه
لباس هایمان را شسته اند و خشک هم شده است، برایمان می آورند، نگاهی می اندازیم، پودر لباسشویی روی مانتوی حدیث مانده است، لباسش را می برد تا مجدد آبی بزند تا پودرها شسته شوند، مانتو من را نیز می برد. و این گونه می شود که باز هم آن ها ناراحت می شوند به تصور این که ما چون بدمان می آمد لباس را مجدد آبکشی کردیم!
پ . ن.1. من متولد اسفند 62 هستم و اون سال، سال 72 بود- تابستان 72- با این حساب و با توجه به خاطراتم من 10 ساله بودم، و حدیث 13 ساله. خدیجه یک سال ازمن کوچکتره اما صفیه دو سال بزرگتر! رکسانه هم یک سال یا بیشتر از حدیث بزرگتره. اون سال خدیجه می رفت کلاس سوم دبستان، صفیه دوم راهنمایی و رکسانه سوم راهنمایی
پ.ن.2. می دونم سنم تا اینجا براتون خیلی سوال شده بود، خب منم که راوی بدی هستم و تا حالا خیلی از سوال هاتون بی پاسخ مونده، ولی دوست دارم بدونم تا اینجا تصورتون از سن من یا سن حدیث چند ساله بوده، سن زمان خاطرات و یا حتی سن الانم. دوست داشتید بهم بگید
پ.ن.3. اسم ها، نام هایی مستعار است اما نزدیک به نام های واقعی، به همین دلیل در دو پست قبلی اشتباها به جای حدیث نوشته بودم محدثه! تصحیح می کنم که من و مجید و خواهر شماره ی دو یعنی حدیث به سراوان رفتیم.
اندر احوالات ترک شیرازی و دعوای شعرا!

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آذر1388ساعت 13:5  توسط کلاس اولی  | 

یه عالمه کتاب...

پسر بچه ايي در مي گشايد، با لهجه ي غليظ اصفهاني مي گوييم: آقا مجيد خونه اس؟!
پسرك همان گونه كه جلوي درب است، درب را تا آخر باز مي كند، سالن سيماني منزل خودنمايي مي كند، در انتهاي نگاه ام، پيرزني لاغر و تكيده در لباس ساده و يكدست سياه بلوچي فوراً ندا مي دهد: ساجده جان، حدیث جان!
نام هايمان را غليظ و با لهجه مي گويد! لهجه ي بلوچي. متعجب نگاه اش مي كنيم، بلافاصله زن مسن ديگري با همان مشخصات لبخند به لب مي گويد: حدیث جان، ساجده جان...
-
هر دو به سمت مان مي آيند، تنها چند قدم فاصله است، متعجبيم كه اين ها چگونه نام ما را مي دانند؟ ما كه هيچ چيزي نگفتيم؟ به پشت سرم نگاه مي كنم كه مجيد خنده به لب ايستاده! با دلخوري مي گويم: چرا اومدي؟
هنوز كلام در دهانم است كه دو زن مسن به نوبت  پيشاني و پشت دست مان را مي بوسند! خجالت مي كشم، دلم مي خواهد دستم را بكشم، اما او سريع تر از من است، پشت دست راست مان را بوسه مي زنند. وقتی می خواهیم به عادت خودمان و تربیت خانوادگی صورت شان را ببوسیم قدمان نمی رسد! آن ها نیز پیشانی ما را بوسیدند! بعد هم پشت دستمان را! اما حنی وقتي خواستیم به تقليد از خودشان پشت دست تشان را ببوسم اجازه نمي دهند.
هنوز چند ثانيه نگذشته كه تمام اهل خانه احاطه يمان كرده اند و به نوبت بوسه باران مان مي كنند. تنها عمو بود که اگر چه قد بلندش اجازه نداد مثل اصفهان که با دایی ها دست و روبوسی می کردیم پیشانی اش را ببوسیم، اما توانستیم مثل وقتی با دایی های مامان دست می دادیم پشت دستش را ببوسیم!
منزل عمو درب به ساخت است، روبه روي درب ورودي درب حياط است و اين فاصله فرش نشده، اما كمي جلوتر كه برويم سمت راست هال است، همان جا مي نشينيم. زمزمه وار به مجيد مي گويم: ما را چه جوري شناختند؟
هنوز كلام در دهانم است كه يكي از آن دو زن مسن لب به سخن مي گشايد و مي گويد: تو ما را نمي شناسي، ولي ما شما را خوب مي شناسيم. خنده بر لب دارد و سخن مي گويد، اما من از اين كه او صدايم را شنيده خجالت مي كشم. همین موقع است که پسر جوانی وارد می شود، به احترامش برمی خیزیم، اما بدون این که توجهی به ما داشته باشد به حیاط می رود و لب باغچه دست و صورتش را می شوید!
در دلمان فکر می کنیم: چه بی ادب! حداقل می توانست سلام کند! هر چه باشد ما صرفاَ به احترام او برخواستیم! مثل ایرانشهر خانه ی دادممد است که پسرهایش حتی برای سلام کردن نیز از اتاق بیرون نیامدند بلکه فقط از توی اتاق سرک می کشیدند و می خندیدند!!!
پسر باز می گردد، باز به احترامش بلند می شویم، کسی می گوید: نمی خواد بلند بشید!
ولی ما دیگر بلند شده ایم! سلام می کنیم، قاعدتا او هم باید جوابی بگوید و ما را دعوت به نشستن کند؛ اما به سمت مان می آید و دست می دهد! متعجب و حیرت زده نگاهش می کنیم! فکر می کنیم: این که نامحرمه، چرا دست می ده؟
دست نمی دهیم!
این صحنه کمی طولانی شده، برای همین همه ی اهل خانه دارند نگاه مان می کنند، احتمالا همه منتظرند تا دست بدهیم! یادم نیست خودش متوجه شد که ما دست نخواهیم داد و همه چیز تمام شد یا کسی به کمک مان آمد و گفت که ما دست نمی دهیم؟! حافظه ام یاری نمی کند اما به هر حال دست نداده نشستیم...
باز هم با آب پذيرايي مي شويم، آبي خنك و گوارا. باز هم زمزمه مي كنم: خودشون را معرفي نمي كنند؟
مجيد چيزي مي گويد! نمي فهمم و جوابي مي شنود كه باز هم نمي فهميم! (الان مي دانم كه از آن ها خواسته بود خوشان را معرفي كنند براي ما...) نهايتاً مجيد همه را به نام و گاها نسبت معرفي مي كند:
بي بي: همان پيرزني كه ما را شناخت، مادر پدرم!
عمه مِهلَب: باز هم همان پيرزن دم درب: عمه ي وسطي و البته ناتني! به صورت عمه و بي بي كه نگاه مي كنم تشخيص اين كه كدام مسن تر است سخت مي نمايد!
عمو: مردي لاغر و كشيده، با پوستي سبزه، لباني سياه و موهايي كه رو به سفيدي نهاده.
زن عمو: زني گندمي، خنده رو، خوش چهره و شايد خوش مشرب، كه مدام بلوچي صحبت مي كند و مي گويد من پارسي بلد نيستم حرف بزنم...
يونس، پسرعمو: همان پسری که می خواست دست بدهد، پسري با پوستي تيره، سبزه ي جنوبي، خنده رو و شايد چشماني خمار!
ركسانه، دختر عمو: دختري كه روشني چهره اش بي ملاحت نيست، شايد گندمي اما روشن تر، چهره ايي مهربان و دوست داشتني، خوش چهره، لاغر نيست و چاق نيز، هيكلي متناسب دارد
صفيه، دخترعمو: او هم چهره ايي روشن دارد، لاغر اندام و خنده رو
خديجه، دختر عمو: پوستي تيره دارد، همان سبزه ي جنوبي (تيره)، بسيار شبيه ركسانه است و تنها تفاوت شان همان رنگ چهره يشان است و البته سن آن ها
صلاح الدين، پسرعمو: پسركي شيطان، سبزه اما نه خيلي تيره، لاغر، دندان هايي كه موقع خنديدن نمودار مي شوند و آدم را ياد خرگوش هاي توي كارتن ها مي اندازد.
اسماعيل يا نجم الدين، پسرعمو: همان پسركي كه درب را گشود، تپلو اما نه بد هيكل، شيطان اما نه به اندازه ي برادرش، سبزه اما نه خيلي تيره و البته كوچكترين عضو خانواده
همه خنده به لب و با رويي خوش ما را احاطه كرده اند اما هيچ كدام از حرف هاي شان را نمي فهميم...
بچه ها دلم مي خواد ادامه بدم اما بغض دارم، اشك توي چشم هام حلقه زده و اجازه نمي ده صفحه ي مانيتور را به وضوح ببينم ...
ركسانه سيني چايي را جلويمان نگاه داشته، اول حدیث: ممنون، نمي خورم
و من: من نمي خورم
زن عمو: غريبي نكنيد، برداريد
مي گوييم: ما اصلا چايي نمي خوريم
-    اصلا نمي خوريد؟
-    اصلا
-    حالا يه دونه برداريد
-    مرسي، نمي خوريم
و مجيد چايي اش را برمي دارد و مي گويد چايي نمي خورند.
سفره كه پهن مي شود باز هم همان جا پايين هال نشسته ايم، همان جا مي نشينيم سر سفره و مشغول خوردن مي شويم، باز به مجيد غر مي زنم كه: بهشون بگو فارسي حرف بزنند ما هم بفهميم
- فارسي حرف بزنيد، اين ها هم بفهمند...
زن عمو مي گويد: من پارسي بلد نيستم، ايشان را بگو پارسي بگند...
و من فكر مي كنم چطور بلد نيست ولي حالا حرف زد؟ يكي دو جمله فارسي بين شان رد و بلد مي شود و باز همه چيز غريب مي شود...
كنار درب ورودي دست چپ يك درب كوچك آهني ِ شيشه خور بود، مجيد ما را به همان اتاق مي برد؛ مي گويد اين جا اتاق ما بود، اتاق من و مهدي
دو تا كمد كوچك ِ‌فلزي دو سمت در است، يكي طوسي و يكي سبز، دو تا كمد نمي دانم شايد 50 در 30 در 30، همين حدود. مجيد مي گويد اين كمد مهديه (به كمد طوسي رنگ اشاره مي كند) و اين هم كمد منه (به كمد سبز اشاره مي كند). اين جا حالا اتاق من و يونسه...
به ديوار روبروي درب ورودي اتاق پرده ايي تترون و سفيد رنگ زده اند، مجيد پرده را پس مي زند، پشت پرده، روي طاقچه، پر است از كتاب، واااااااااااااي اين همه كتاب تا حالا يه جا با هم نديده بوديم، مي گويد: اين كتاب ها مال منه
-    همه شون؟
-    آره
-    همه ي همه شون؟
-    كلي هاش را آقا مهدي بخشيده، خيلي هاش را هم كش رفته، همه كتاب ها را من مي خريدم بعد مي گفت مال منه! اين ها را كه مي گويد كمي عصبي مي شود
هجوم مي بريم سمت كتاب ها، با چه ولعي كتاب ها را نگاه مي كنيم، هميشه آرزوي داشتن كتاب داستان را داشتم، خونه هاي سجادي كه بوديم از كوچه كه وارد خيابان مي شديم، نزديكي هاي ميدان شهدا يك كتاب فروشي بود كه كتاب هايش را بيرون مغازه مي چيد، هميشه با چه حسرتي كتاب هايش را نگاه مي كردم! يك بار به مامان گفتم: مامان يه دونه از اين كتاب ها بخريم؟
-    اين كتاب ها مال بچه هاييه كه سواد دارند، مدرسه مي رند، تو كه هنوز مدرسه نمي ري!
اما مدرسه هم كه رفته بودم باز هم خبري از كتاب نبود، هميشه كتاب داستان هاي مريم- دختر همسايه يمان- را به زور برايش مي خواندم! تا بفهمم مثلا قصه ي كدو قل قله زن چيست؟ يا خونه ي دايي كريم با چه ...
خلاصه اين كه ما تشنه ي كتاب بوديم و حالا كدو قل قله زن كه چه عرض كنم، بلكه كلي كتاب قطور جلويمان بود كه نمي دانستيم كدام يك را برداريم.
-    هر كدوم را كه مي خوايند برداريد با خودمون ببريم، ايرانشهر بخونيد
-    جدي؟
-    آره ديگه
-    واي، من اينا بر مي دارم، با اين، اين يكي را هم ميخوام
-    منم اين را مي خوام، اينم قشنگه؛ اين يكي را هم برمي دارم
-    مجيد هر چي دلمون خواست مي تونيم برداريم؟
-    بله
-    اگه زياد شد اشكال نداره؟
-    نه
-    خب پس من اينم برمي دارم
-    واي، اين ذا ببين؟ بيا اين را برداريم
مجيد به كمك مان آمد و گفت: اين ها را هم برداريد، اين تاريخي ها را، مثلا تيمور لنگ، يا اين يكي ، اين كتاب هاي تاريخي خيلي خوبند، اين ها را برداريد
خلاصه شايد هر كدام از ما حدود 20-30 كتاب قطور برداشته بوديم و همچنان مي خواستيم برداريم كه ديگر مجيد اخطار داد: بسه ديگه، اين همه كتاب را نمي تونيم ببريم، فعلا همين ها را بخونيد تا بعد.
وقتي كه بلند شد تا پرده را دوباره بكشد جلوي كتاب ها انگار به نظرمان داشت جنايت مي كرد!!! با كلي اندوه چشم مان هنوز در پي كتاب هاي پشت پرده بود و گويي خوب مي دانست چه در سر داريم كه اخطار داد: خودتون نبينم بياند سراغ اين كتاب ها، كسي ديگه ايي جز من حق نداره اين پرده را كنار بزنه...
پ.ن. خیلی وقته قراره این پست را بزارم، اما این هفته یا کامپیوتر نداشتم یا اینترنت! به برکت شاتل و این اینترنت های پرسرعت ما هیچ وقت اینترنت درست و حسابی نداریم!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 21:49  توسط کلاس اولی  |