فقط چند روز
می دونم از دستم عصبانی هستید ولی باور کنید نمی تونستم بیام.
مادرم خدا را شکر حالشون خیلی بهتره، از شما هم به خاطر این که به یادم بودید و برای مادر دعا کردید واقعاً ممنونم
از همان بدو ورود دستم را می گذارم توی جیبم تا کسی نبیند؛ مثل دیروز نشسته ایم توی هال، عمو از حیاط می آید داخل هال، طوری راه می رود که زانوی پای چپش خم نمی شود! همین طور که دارد به سمت درب اتاق انتهای هال می رود می پرسد:" اُره، بَچَ دَستی چوون بوتَ؟" می فهمم که از دست من می پرسد. اما کی و چطور دست منو دید؟
من که تمام مدت دستم توی جیب مانتواَم بود؟ مجید به بلوچی جوابش را می دهد. هنوز مرددم که دستم را از توی جیبم دربیاورم یا نه؟ خب حالا همه می دانند، زن عمو هم چیزهایی می گوید؛ نمی فهمم، اما باید با این مضمون باشد که از وقتی آمده دستش توی جیبش است! مجید نگاه ام می کند. آرام آرام طوری که زیاد تابلو نباشد دستم را از توی جیبم درمی آورم، نمی خواهم فکر کنند دستم را قایم کرده بودم! اول دستم را می برم پشتم و کم کم خیلی معمولی می نشیم.
فردا صبح مجید خانه نیست، نمی دانم کجا رفته؟ من و حدیث توی همان اتاقی هستیم که پنجره اش رو به کوچه است؛ دخترها می آیند توی اتاق. من مثل آدم هایی که از یک گنج مهم باخبر شده است صدایشان می کنم و می گویم: این جا را ببینید، این جا یه عالمه کتاب هست! بعد در حالی که چشم هایم از ذوق آن همه کتاب می درخشد پرده را می زنم کنار! 
دخترها می گویند: وااااای، نباید دست به این کتاب ها بزنی، مجید دعوامون می کنه هااااا
- نه، دعوامون نمی کنه؛ شما بیایند ببینید!
اما هیچ کدام از دخترها به کتاب ها دست نمی زنند! اصلاً نزدیک کتاب ها نمی آیند! پرده را رها می کنم و می نشینیم برای صحبت کردن؛ دخترها که از اتاق خارج می شوند هنوز چند لحظه ایی نگذشته است که مجید می آید. نمی دانم از کجا فهمیده که قبل از هر چیز اخم هایش را در هم می کشد و می گوید: مگه به شما نگفتم نرید سر کتاب ها؟ 
- چرا؟
- پس چرا رفتید؟
- نرفتیم!
چنان با اخم نگاهم می کند که حرف توی دهانم نیمه می ماند!
همان روز راهی ایرانشهر می شویم. به ایرانشهر که می رسیم، باز هم می رویم منزل بابا، توی این دو روز غیبت ما، مامان رفته است منزل محدثه؛ بهتر که بخواهم بگویم این گونه می شود که مهدی و زری می آیند خانه ی بابا دیدن ما! البته با یک جعبه شیرینی نون خامه ای!!! بعد از آن مامان می رود منزل محدثه. ما که برگشتیم مامان هم برگشت
قبل از هر چیز از انگشت پانسمان شده ام پرسید:
- انگشتت چی شده؟
- میمون گاز گرفت!
- مگه کجا بودید که میمون انگشتت را گاز گرفت؟
- تو پارک بود، من خواستم بهش بستنی بدم، اما اون انگشتم را گاز گرفت!
- بعد چی شد؟
مجید ادامه می دهد که: هیچی لامصب انگشتش را ول هم نمی کرد، این قدر دستش را کشیدیم تا ولش کرد
- کشیدید؟
- آره دیگه
- اون وقت نگفتید می کشید بند انگشتش را کلاً جدا مي شه؟ الان انگشتت سالمه؟
- پس چی کار می کردیم؟ انگشتش سالمه، فقط گوشت هاش را خورده!
- مثلاً با یه چیزی می زنند تو سرش یا با یه تکه چوبی چیزی می زنند بهش؛ این جوری که شما انگشت را کشیدید خدا رحم کرده که بند انگشتش را جدا نكرده.
- اوووه، اون موقع کی ذهنش به این چیزا می رسید؟
بعد نوبت ما است که از زری بپرسیم.
- مامان زری را دیدی؟
چه شکلی بود؟
خوشکل بود؟ مهربون بود؟
- آره دیدم، مثل بقیه ی آدم ها، می خواستید چه جوری باشه
- خب یعنی چه جوری بود؟
- جور خاصی نبود
مجید با ایما و اشاره نظر مادر را جویا می شود و مادر مختصر مفید می گوید: نه! اینی که من دیدم برا مهدی زن نمی شه!
منظور مامان را نمی فهمم.
مجید ادامه می دهد: کیه که این را به مهدی بگه؟ آقا عاشق شده، دیگه این چیزها حالیش نیست؟!
باز هم حدیث توی آشپزخانه بود، مشغول کمک کردن، مجید قرار بود برود خرید، من را هم با خودش برد. کوچه را طی کردیم، جاده ی کمربندی را آمدیم این طرف، سراشیبی بعد از جاده را،آمدیم پایین و مسیر خاکی را تا رسیدن به خیابان مولوی طی کردیم، آن طرف خیابان، روبروی کوچه یک مغازه بود، یک سوپری، مجید یک کیلو گوجه خرید، با کمی گلابی، و یک آب میوه، از همان آب میوه های پاکتی، آب آناناس بود. داد دستم، گفت همین الآن بازش کن بخور. نی را زدم توی آن و شروع کردم به خوردن، آرام می خوردم، می خواستم بقیه اش را ببرم برای حدیث. پرسیدم: مگه شما بازار نمی رید؟
- بازار ما همین جاس! این جا از سبزه میدون و بازار تره بار و این چیزها خبری نیست، هر چی بخوایم همین جاس!
متعجب نگاهش می کنم. ما اصفهان که بودیم همیشه می رفتیم بازار. کمی از آب آناناس را می خورم، بعد از خوردن دست می کشم. مجید می گوید: پس چرا نمی خوری؟
الکی جواب می دهم: دیگه نمی خوام
- اگه دوست نداری، بندازش، این که فکر کنی بقیه اش را ببری برای حدیث ، این جا از این خبرا نیست. این جا نباید از این کارها بکنی، که بخوای هر چی خوردی نصفش را ببری برای حدیث.
- ولی من بیشتر نمی خوام
- پس بندازش
- ولی هنوز داره
- داشته باشه، این را تا نرسیدیم به خیابون یا بخورش یا بندازش
برای این که روی حرف خودم بایستم با آن که دوستش داشتم بقیه اش را می اندازم. به منزل که می رسیم برای مادر و حدیث تعریف می کنم که مجید برایم آب آناناس خرید. حدیث جستجوگرانه نگاهم می کند که پس سهم من کو؟
می گویم: مجید نزاشت بیارم، گفت باید بندازمش
مادر به مجید نگاه می کند و می گوید: چرا خب نزاشتی بیاره؟ حالا اونم می خورد، به جا این که بندازیش
- این جا که اصفهان نیست، اون کارا مال اصفهان بوده
حرف هایش را نمی فهمم
نمی دانم همان روز بود یا فردایش، یا شاید چند روز بعدتر، اما هر چه بود خیلی زود رسید، مادر ما را کناری کشید و گفت: من می رم اما خیلی زود برمی گردم، به محض این که اوضاع روبه راه شد برمی گردم شما را با خودم می برم، فقط چند روز، فقط چند روز باید این جا پیش باباتون بمونید. مامان ما را در آغوش کشیده بود و محکم به سینه می فشرد، از این می گفت که اگر الآن برگردیم باز هم دائی مزاحم مون می شه، برای همین باید برگرده و از دائی شکایت کنه، اون وقت می تونه بیاید و ما را با خودش ببره.
و من با خودم به همه ی آن چه گذشته بود فکر می کردم، به آن روزی که آمدیم خانه و هیچ چیز سرجای خودش نبود، به در که شکسته شده بود، به مادر که نفهمیدم دائی چطور زدش که فقط دستش را گذاشت روی سرش و نشست، به همه ی آن چه گذشته بود فکر می کردم، به پاسگاه که هیچ کار نکردند، به مأمورهای بنیاد که آمدند و بی فایده رفتند
به این فکر می کردم که مادر که بازگردد چه زود می تواند همه ی کارها را روبه راه کند. فقط چند روز! فقط چند روز...
گریه می کردیم و باز هم گریه

من و حدیث و مهدی و مجید و مامان راهی گاراژ شدیم، قرار بود مجید هم با مادر بازگردد و پرونده های ما را بیاورد. چسبیده بودیم به مامان. رسیده بودیم به گاراژ، ما همان جا بیرون گاراژ کنار باغچه ی کنار خیابان که پر بود از گل های صورتی رنگ نشسته بودیم کنار مامان، من سمت چپ و حدیث سمت راست، همین طور داشتیم گریه می کردیم. هیچ کس نبود، من بودم و حدیث و مادر
دست کردم توی جیبم. یک دستمال گلدوزی شده یود، یک دستمال تترون سفید رنگ که رویش دو تا نخل گلدوزی شده بود، وسط نخل ها یک صلیب بود و توی صلیب چند حرف به انگلیسی، دور دستمال یک نوار باریک آبی پررنگ روی حاشیه ی دستمال دوخته بودند. این دستمال را همان روز اولی که رسیدیم ایرانشهر، همان اولین صبحی که منزل دادممد اینها از خواب بیدار شدم محدثه داشت می داد به مجید، من دیدم، محدثه که رفت، رفتم پیش مجید و گفتم: ببینمش
دستمال را داد دستم، نگاهش کردم، زیبا بود
- این را می دی به من؟
- این را محدثه داده به من، من نباید به کس دیگ هایی بدمش
- خب تو هم بدش به من
مجید نگاهی به قیافه ی ملتمس آمیزم انداخته بود و گفته بود: به شرطی که گمش نکنی، خوب مواظبش باشی
- باشه، قول می دم
- پس مال تو
اما بعد محدثه که دستمال را توی دستم دید خیلی ناراحت شده بود، با ناراحتی نگاهم کرد و گفت: این دستمال دست تو چی کار می کنه؟
- از مجید گرفتمش
- این را من گلدوزی کردم برا مجید. برو پَسش بده، نگفتم که تو از مجید بگیریش
اما وقتی من رفته بودم دستمال را به مجید پس بدهم:
- مجید بیا دستمالت را بگیر
- چرا؟
- محدثه دعوام کرد گفت این مال ِ تواِ
- اشکال نداره، نگه اِش دار
حالا دستمال توی جیبم بود. تنها چیزی بود که داشتم، دستمال را درآوردم دادم دست مامان
- مامان
- جونم
- این را از ما یادگاری نگه دار، از طرف من و حدیث. بعد با خودم فکر کردم که این دستمال را محدثه دوخته و من هم آن را از مجید گرفته ام! برای همین ادامه دادم از طرف من و حدیث و محدثه و مجید، کلاً همه مون، با مهدی! در حالی که هق هق گریه صدایم را بریده بریده می کرد ادامه دادم مامان تو هم یه چیزی به ما یادگاری بده
مادر هم چیزی نداشت! مگر ما چطوری آمده بودیم؟ ما بودیم و خودمان! مادر کیفش را گشت، بعد ساعت سیکو صفحه آبی اش را از روی دستش باز کرد و بست روی دست حدیث، دوباره کیفش را گشت، خودکار کوچک طلایی رنگ توی کیفش را که ماشین از رویش رد شده بود و حسابی لِه اَش کرده بود را درآورد و داد دستم، گفت: ببخشید دیگه چیزی ندارم
خودکار را محکم گرفتم توی دستم و دوباره خودمان را انداختیم توی بغل مامان
اتوبوس قدیمی سفید رنگ با خط های قرمز از جلویمان داشت رد می شد. این همان اتوبوسی بود که قرار بود همه ی امید و گذشته و حال و آینده ی ما را با خودش ببرد، این همان اتوبوسی بود که ...
کسی صدا زد: بسه دیگه، اتوبوس داره می ره
حدیث گفت: مامان امروز 24 شهریوره
من و حدیث را به زور از مامان جدا کردند، مادر سوار شد، خدایا یعنی مامان اون لحظه چه حالی داشته؟
با نگاه بدرقه اش کردیم. هنوز مامان کامل سوار نشده بود که اتوبوس شروع به حرکت کرد، مادر را از پشت شیشه ی جرم گرفته ی اتوبوس هنوز هم می توانستیم ببینیم. خدایا
برایمان دست تکان می داد و ما دنبال اتوبوس می رفتیم، اما اتوبوس تندتر از آن می رفت که ما را یارای رفتن بود. غبار اتوبوس روی جاده بود و ما همچنان نگاه مان به مسیر. داشتیم گریه می کردیم. نمی دانم چقدر زمان گذشته بود؟ شاید هنوز از دوردست اثری از اتوبوس بود که مهدی نهیب زد:
بسه دیگه، تا کی می خوایند این جا وایسید؟ بسه
خدایا، هنوز آن جاده ی کذایی توی ذهنم است، هنوز هم پس از سال ها غبار فراموشی روی آن ننشسته، آن اتوبوس که مادر را با خود برد، به دوردست ها...
مهدی نهیب می زد: بسه دیگه، گریه نکنید
اما من و حدیث همچنان نگاه مان به جاده بود، چقدر روبرگرداندن از آن جاده و بازگشتن سخت بود و جانکاه...
































بلافاصله زن مسن ديگري با همان مشخصات لبخند به لب مي گويد: حدیث جان، ساجده جان...

هر چه باشد ما صرفاَ به احترام او برخواستیم! مثل ایرانشهر خانه ی دادممد است که پسرهایش حتی برای سلام کردن نیز از اتاق بیرون نیامدند بلکه فقط از توی اتاق سرک می کشیدند و می خندیدند!!!







